غذا جو و جاذب و ماسك و آكل و دافع ثفل باشد ، چنانكه عارض شده است ، صفت مدبّريت و غاذيّت و آكليت و دافعيت بر روح غريزى كبدى ، به سبب اتصاف به نور و پرتو تدبيرى نفس ناطقه مجرد به عروض عارضى فقط ، از آن جهت كه روح غريزى بىنور و پرتو فايضهء تدبيريه ، مدبّر و جاذب و دافع و مولد نيست تا مدبر بالذات باشد . و نفس ناطقه انسانى بما هى « 1 » نفس ، مدبّر بدن مطلق است ، اعم از اينكه مثالى باشد يا عنصرى ، نه مدبّر عنصرى و جاذب غذا و دافع ثفل ، چه ظاهر است كه نفس بالذات غذا « 2 » جوى نيست . پس بايد كه اين صفت تغذيه در هر دو عارضى فقط باشد ، چنانكه گفتيم ، إلّا اين كه نفس ناطقه مجرد را فاعل و مدبّر و نفس غاذى گفتن به حقيقت است هرچند كه اين صفات عارض او شده باشد و روح غريزى را فاعل و مدبّر و غاذى گفتن به مجاز است نه به حقيقت .
و دليل بر اينكه نفس ناطقه به اعتبار تعلّق به روح غريزى و به بدن ، عاشق عالم طبيعت و خلود در اوست به ميل و شوق بىشعورى ، و به اعتبار تعلّق به روح كبدى و افاضهء نور و قواى تدبيرى ، نفس غاذى و مدبّر و فاعل تغذيه و تنميه و مولّده است به فعل و تدبير بىشعورى و بىاختيارى ، اين است كه در حالت غشى تام كه روح غريزى دماغى به نحوى از أنحا فاسد و معطل مىشود ، نفس به هيچ وجه علم و شعور به ذات خود و به مدبريت خود نداشته ، اگر پارهپاره كنند به هيچ وجه مدرك ملايم و منافى ذات متعلّق به روح كبدى و دماغى نيست ، و مع ذلك مدبّر و غاذى و نامى است . و همچنين از اين جهت كه به سبب إفاضه نور و قواى تدبيرى ، به روح غريزى دماغى و قلبى عارض شده است اين صفت كه مدرك و شاعر به ذات متعلّق به بدن خود و عاشق عالم طبيعت باشد و مدرك ملايم و منافى ذات عاشق باشد به عروض عارضى فقط و از اين جهت عارض او شده باشد اين صفت كه مشتاق ملايم ذات كذايى خود بوده از او ملتذّ باشد به لذّت حسى و هيولانى و مريد و جاذب باشد به آن چيز ملايم ، به شهوت حسى و مادى ، و كاره از منافى ذات كذايى خود بوده از او متألّم باشد به ألم حسى و مادى ، و مريد دفع و انتقام
هامش
( 1 ) . ( م ) : هو .
( 2 ) . ( م ) : غذاى .