روح غريزى [ است ] . و چون نفس زيد متعلق به آن روح غريزى شود كه اوّل و أشرف اجزاى بدن اوست و بعد از آن به توسط آن روح ، در مادهء بدن خود تصوير اعضا و افعال حكيمانه كند و بالعرض روح غريزى متعلّق به آنها شود به جهت افعال تغذيه و احساس ، در اين وقت ماهيت انسان كه نوع منتزع از نفس حسّى و بدن است ، مجعول و حادث مىشود از نفس كلّ به توسط نفس مثالى متعلّق به آن بدن ، و اين محال نيست بلكه ضرورى است ، چنانكه گفتيم .
اما آنچه گفتى كه « عضو كبد يا دماغ يا صورت نوعى آنها مبدأ فصل نامى و حساس است » ، غلط است ، از آن جهت كه مبدأ فصل نامى و حساس ، نفس مجرد انسانى است به شرط تعلّق به روح غريزى كه در عضو كبد و دماغ باشد ، نه [ به ] شرط تعلق به عضو كبد و دماغ ، چه جاى آنكه عضو كبد و دماغ مبدأ فصل نامى و حساس باشد . و مع ذلك روح غريزى كه شرط فصل نامى و حساس نفس است ، معلول نفوس سماوى است نه معلول نفس انسانى ، و بر تقديرى كه عضو كبد و دماغ شرط وجود مبدأ فصل نامى و حساس باشد ، روح غريزى علت شرطيهء علت موجوديت شىء است از جاعلش نه علت جاعلى آن شىء ، چنانكه تعلق نفس ناطقه به بدن علت شرطيه يا معدّيهء تحقق نوع انسان است از جاعلش كه نفس كلّ است به توسط نفس مثالى نه علت فاعلى او ، و جسم صلب علت شرطيهء وجود ضوء است در هوا نه علت فاعلى او .
جواب دويم اينكه معلول نفس به قصد اول ، صور نوعيهء اعضائيه و بالجمله صور نوعيه است يا مادهء اولى و نه جسم طبيعى آنها و نه جسم مصوّر به آن صور نوعيه ، چنان كه گفته شد . و شك نيست كه علت فاعلى به معلول صرف خود و به معلول قصد اول خود محتاج بودن محال است نه به معلول مشترك فيه ، از آن جهت كه معلول صرف هر چيزى و كمالى كه دارد از فاعل و موجد خود دارد نه معلول مشترك فيه ، بلكه تواند بود كه به وجهى به معلول مشترك فيه محتاج باشد ، چنانكه حركت روحانى و جسمانى حادث در آلت مفكّره و در بدن مشترك است ميانهء نفس كه علت فاعلى ناقص اوست و ميانهء بدن كه علت قابلى اوست ، و نفس محتاج است به آن حركت و به آن بدن متحرك مجموعا
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 423
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص٤٢٣