تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
خود ، و ما به التمامى شىء كه علت تمامى اوست به وجهى محتاج به معلول خود ، يعنى به شىء متمم به اوست . پس اگر نفس كلّ هم علت فاعلى صور اعضائيه و صورت تخطيطيه بدنيه باشد و هم ما به التمامى آن بدن ، اعم از اينكه بىواسطه فاعل باشد يا به توسط بدن مثالى ، اعم از اينكه ما به التمامى مجموع جسم مصوّر به صور اعضاييه باشد يا ما به التمامى صور اعضاييه و بدنيهء آن جسم ، لازم آيد كه شىء واحد قياس به شىء واحد ، هم محتاج باشد به او ضمنا يا اصالتا ، و هم محتاج نباشد به او از جهت واحده ، و هو محال بالبديهة الأولية . سيوم اينكه شك نيست كه نفس كلّ ، به مذهب شما ، به سبب تعلق به بدن عنصرى ما به التمامى آن بدن و مدبّر آن بدن است . و شك نيست كه بعد از مفارقت آن نفس از آن بدن ، صور لحميه و اعضائيه كه بعد از اعضاى اصليه بر سبيل تغذّى و نمو حادث مىشود ، در آن بدن باقى مىماند مدّتى . پس اگر نفس انسان علت فاعلى آن صور مىبود ، مىبايست كه به محض مفارقت از معلول فاسد شود معلولش ، و حال آنكه باقى مىماند . پس نفس كلّ بايد كه به حسب تعلق به آن بدن علت معدّيه باشد نه علت فاعلى . جواب شك اول اينكه گوييم : فرق است ميان علت فاعلى تامّ و علت فاعلى ناقص ، چه در مبحث علل ثابت خواهد شد كه علت فاعلى تام محال است كه متعلّق شود به معلول خود و ما به التمامى او گردد ، و محال است كه معلول او كمال بالعرض او باشد . و علت فاعلى ناقص ، جايز است كه متعلّق شود به معلول ناقص خود ، و جايز است كه معلول او كمال بالعرض او باشد ، چنان‌كه نفس غاذيه فاعل تغذيهء بدن است و متعلّق به او و ما به التمامى اوست ، و بدن كمال بالعرض اوست . و شك نيست كه نفس كل به حسب تعلق به ابدان مثالى و عينى ، فواعل ناقصهء مختلفه است نه فاعل واحد تام ، چه پيشتر در بيان نفس مصوّره ثابت شد كه بدن زيد مثلا روح غريزى اوست كه در منىّ والد موجود است ، و چون نفس مثالى زيد به آن روح غريزى كه معلول نفس سماوى يا معلول نفس والد زيد است به اعانت نفس سماوى متعلّق شود ، شىء مركّب از نفس مثالى زيد و از روح غريزى معلول نفس سماوى خواهد بود نه معلول نفس مثالى زيد [ كه ] متعلق به آن