صحيح آن است كه پيشتر گفتيم كه يا نفوس سماوى است يا نفوس مثالى مبدع ، نه نفوس متوسط ، چنانكه به اندك تأمل ظاهر است .
و ببايد دانست كه بر اين مذهب ، شكوك وارد مىآيد كه ضرور است از آلات آنها .
اول اينكه شك نيست كه نوع فلك نوع حقيقى سافل است متحصّل از نفس ناطقهء متعلق به بدن سماوى و از بدن سماوى بما هو متعلق ، چنانكه نوع انسان متحصّل است از نفس ناطقه انسانى و از بدن انسانى بما هو متعلق ، چنانكه حدّ انسان « حىّ جوهر قابل ابعاد نامى حسّاس مدرك معقولات است بالقوه » . پس علت و سبب حصول نوعيت بما به التمامى شىء ناقصى است كه به حسب وجود ناقص الذات بوده به انضمام آن ما به التمامى طبيعى ، ذات تام و نوع حقيقى گردد ، اعم از اينكه آن ما به التمامى طبيعى ، چنان كه ارسطو در كتاب نفس گويد ، همين ما به التمامى آن شىء ناقص باشد چون صورت نوعى قياس به ماده ، يا هم ما به التمامى و هم تمامكنندهء طبيعى باشد چون نفس ناطقهء مجرده ابدان فلكى و انسانى . پس بالجمله مناط حصول نوعيه طبيعى به ما به التمامى طبيعى است ، اعم از اينكه همين ما به التمامى باشد فقط ، يا هم ما به التمامى و هم تمامكننده « 1 » معا ؛ و اعم از اينكه حال باشد بر آن شىء ناقص ، يا مجرد و متعلق به او مبدعا و حادثا .
و چون اين دانسته شد گوييم : اگر نفس كل هم علت فاعلى صور بدنيه باشد و هم ما به التمامى بدن ، لازم آيد كه از تعلّق علت به معلول خود ، نوع حقيقى حاصل شود ، بل لازم آيد كه چيزى جزء ذات و حقيقت خود را ايجاد كرده باشد ، و هو محال . چه شك نيست كه حدّ حقيقت و ماهيت انسان « جوهر قابل ابعاد نامى حسّاس مدرك معقولات » است ، پس اگر نفس مثالى زيد مثلا ايجاد كند صور نوعيهء عضو كبد و دماغ را كه آلت نمو و احساس است و متعلق شده باشد به آن بدن عنصرى ، لازم آيد كه ايجاد كرده باشد جزء قوام ذات خود را كه مبدأ نمو و احساس است ، و هو محال .
دويم اينكه گوييم : شك نيست كه علت فاعلى به هيچ وجه محتاج نمىباشد به معلول
هامش
( 1 ) . ( م ) : كنده .