تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
على السويه است ، و از اين جهت است كه ما دامى كه اوضاع اجرام فلكى مادهء بدن را مهيّا نكند ، نفس عنصرى متعلّق به بدن عنصرى نتواند شد اصلا . پس بايد كه بدن فلك ، مبدع شود از عقول قادسه تا نفس كل متعلّق شود به بدن فلكى و بعد از آن افاضه كند نور قوا « 1 » را بر بدن سماوى دفعتا و ابداعا . و بعد از آن افاضه كند حركت دورى را بر جرم فلك دفعتا و ابداعا بدون تأثير و تأثّر استعدادى تدريجى . و جرم سماوى به سبب اتصاف به آن حركت و به آن نور ، مبدأ تأثير استعدادى شود در جزئى از اجزاى اجسام عنصرى كه مناسب و محاذى او باشد . و ايضا اگر صفت تأثيرى ، صفت نفس و حالّ در نفس باشد ، لازم آيد كه روح غريزى را فاعل و منفعل به قواى نفس نتوان گفت ، از آن جهت كه هيچ‌چيز را به صفت چيز ديگر متصف نتوان گفت و حال آنكه روح غريزى را توان گفت كه به قواى نفس ، فاعل يا منفعل است . و ايضا نفس ، فعل و تأثير نتواند كرد مگر به شرط قواى خود . پس چون تواند بود كه فعل و تأثير عين قواى نفس باشد . و شك نيست كه آن چيز اضافه فاعليت نيست ، چه اضافه فاعليت عرضى است كه حاصل مىشود در نفس بعد از تحقق فعل و تأثير نفس ، و نتواند بود كه اين عرض حال باشد در منفعل و متأثر مستقلا ، و الّا لازم آيد كه صفت بدن يا صفت آلت بدن باشد مستقلا نه قواى نفس . و نتواند بود كه حال باشد در نفس و صفت او باشد ، و الّا لازم آيد كه او نيز مثل توجه و تعلّق نفس به بدن صفت نفس باشد به شرط بدن . و چون چنين باشد نتوان گفت كه روح غريزى متصف و متقوّى به قواى نفس و فاعل و منفعل به قواى نفس است ؛ و بالجمله نتوان گفت كه روح غريزى متصف به حياتى « 2 » است كه اثر او در جلد حرارت حيات است ، و حال آنكه توان گفت . پس بايد كه اين عرض كه قواى نفس است ، نور و پرتو نفس باشد فايض بر بدن به شرط بدن . و به حيثيتى باشد كه قائم باشد به نفس به قيام مفعولى به فاعل ، و قائم باشد به بدن به قيام مقبولى ، و به سبب آنها عارض شود بر آنها صفت اضافى فاعلى و قابلى ، چنان‌كه ضرب قائم است به ضارب به قيام مفعولى و به مضروب به قيام انفعالى . و
هامش
( 1 ) . ( م ) : قواى . ( 2 ) . ( م ) : يحيواتى .