صفات نفوس البته زايد بر ذات آنهاست نه عين ذات آنها ، و ثابت شد كه نفس متصف به قدرت نتواند شد مگر به شرط وجود بدن در خارج ، پس بايد كه نفس در ايجاد قواى خود در آلاتش متصف باشد به نور قدرت بر ايجاد تا ايجاد تواند كرد او را در آلاتش . و بايد كه آن نور قدرت فايض باشد بر ذات او از واهب النور به شرط وجود بدن تا أوّلا ايجاد تعلّق خود كند بر بدن و بعد از تعلق ، ايجاد تواند كرد قواى خود را بر آلات بدن خود .
و دليل بر اينكه قواى نفس بايد كه نور عرضى كذايى باشد اين است كه : شك نيست كه نفس مبدأ اثر فعل يا انفعال بالفعل نتواند شد مگر به توسط قواى خود ، از آن جهت كه نفس ناطقهء مجرد انسانى بل نفس حيوانى و نباتى مجرد ، به مذهب اثولوجيا ، وقتى كه متحرك مىسازد روح غريزى را و روح غريزى متحرك مىسازد جسد را از جايى به جايى « 1 » ، چنين نيست كه نفس مجرد متصف به حركت شود از جايى به جايى « 2 » ، و روح و جسد متصف شوند به حركت بالعرض و بالاستتباع ، چه مجرد منزهتر از آن است كه حركت أينى حال باشد در او فقط ، نه بالذات و نه بالعرض ؛ يا حال باشد در او و در روح غريزى معا ، چه از اين لازم آيد كه نفس مجرد محاذى و مسامت شود با اجزاى بعد و مسافت بالذات يا بالعرض ، و هو محال . و شك نيست كه نفس بعد از تعلّق به بدن ، وقتى كه ساكن باشد ، فاعل بالقوه يعنى قادر و قوىّ على الفعل خواهد بود نه فاعل بالفعل . پس بايد كه مبدأ و ما به الفاعليّة بالفعل چيزى ديگر باشد غير صفت قدرت بر فعل و غير آلت فعل و غير موضوع فعل ، و بايد كه امر وجودى باشد نه عدمى ، و بايد كه اين امر وجودى جوهر نباشد ، چنانكه ظاهر است . پس بايد كه عرض باشد و نتواند بود كه اين عرض ، فعل و تأثير باشد در متأثّر كه از مقولهء أن يفعل است ، از آن جهت كه فاعل تأثير و استعداد در منفعل و متأثّر حقيقى كه از مقوله أن يفعل و أن ينفعل است ، البته بايد كه ذى وضع و زمانى باشد « 3 » يا مناسب و متخصص به فعل و انفعال خاص باشد « 4 » ، چنانكه حال ميانهء جسم مسخّن و جسم متسخّن است . و نسبت نفس مجرد به همه بدن و به همهء زمان
هامش
( 1 و 2 ) . ( م ) : از جاى به جاى .
( 3 و 4 ) . ( م ) : باشند .