دويم ، آنكه اگر حال چنين باشد ، بايد كه اجسام تعليميهء ملتئمه كه پيش از التيام يك ذرعى باشد و بعد از التيام يك جسم تعليمى چهار ذرعى باشد ، صور نوعيهء اربعه و صفات اربعهء آنها مع باشند با جسم تعليمى اربعهء آنها . و از اين لازم آيد كه اگر جسم اسطقسى بسيط متجسّم به جسم تعليمى كه قدر او نيز چهار ذرع باشد با اين جسم مركّب جمع كنند و به آلت قاطعه به أصغر صغر قطع كنند ، جزء صغير بسيط ، كمتر از اجزاى صغير مركب باشد ، از آن جهت كه جزء مركب از چهار جزء بسيط است و اين خلاف حسّ است .
گوييم : جواب شك اول اينكه قواى متقابلهء متضاده ، وقتى كه متكاسر شوند ، به نحوى متكاسر مىشوند كه همگى در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست ، متساويان يا قريب به متساويان مىگردند ، نه متخالفان در غايت خلاف ، تا ضدين باشند . و چون چنين شد ، اجتماع غير ضدين خواهد بود نه ضدين .
جواب شك دويم اينكه شك نيست كه قواى اربعهء صور نوعيهء اربعه ذى وضع و ممتد الذات نيستند تا تداخل محال بوده هر جزئى از اجزاى او منطبق باشد با جزئى از اجزاى شىء ممتد الذات ديگر ، بلكه تواند بود كه قواى اربعهء متكاسرهء غير متضاده همگى متداخل به يكديگر بوده همه آنها حالّ باشند در همهء اجزاى ذى وضع ممتد ، هر جزئى از اجزاى جسم مركب كه قطع شود ، آن قواى متداخله به همان قدر متقدر بالعرض شده ثابت خواهد بود در آن جزء ممتد الذات . و چون او را جمع كنى با جسم بسيط اسطقسى ، لازم نمىآيد كه جزء جسم مركب أكبر يا أصغر باشد از جزء جسم بسيط ، چه حال قواى متداخله ، حكم قوهء واحدهء بسيطه [ را ] دارد در تجزّى و حلول نه احكام متخالفه .
و چون اين دانسته شد گوييم در تحقّق اجسام مزاجيه چهار مذهب است :
مذهب اول ، اينكه چون ثابت و مسلّم است كه صور حادثه ، اعم از اينكه حالّ باشند در ماده يا مجرد و متعلق به ماده ، تابع استعدادات حادثهء محل و مادهاند « 1 » ، پس صور
هامش
( 1 ) . ( م ) : است .