است بالذات ، هركدام بما هو منفصل لا ملتئم ، متجزى به اجزاى محدود به حد مشتركى باشند كه آن اجزاى وهمى منفصل و ملتئم نشده باشند ، و بما هو ملتئم و متحد به سطوح « 1 » متجزى به چهار جزء ، محدود به حد مشتركى باشند كه ملتئم شده به حيثيتى باشند كه ممتاز به امتياز عقلى بوده ، عقل اشاره تواند كرد به حدود مشتركهء ملتئمهء آنها و به اجزاى لا منفصل و لا ملتئم آنها ، چنانكه ظاهر است .
و همچنين صور نوعيهء اربعه كه ذى وضع بالعرضند و قواى اربعه آنها كه ذى وضعند بالعرض جسم تعليمى ، بايد كه يك صورت مركب از چهار صورت و يك قوت مركّب و ممتزج از چهار قوتى باشند « 2 » كه متوسط ميانهء حرارت و برودت و رطوبت و يبوست بوده ، به منزلهء امور تضمنى و موجود و ممتاز باشند به بصر عقلى به امتياز تحليلى و تضمنى ، چون اجزاى سياه و سفيد در لون أغبر مركّب از سياه و سفيد ، نه مركب از چهار قوتى كه موجود و ممتاز باشند به بصر عقلى به امتياز اصلى و انفرادى ، چون اجزاى سياه و سفيد در لون أبلق از سياه و سفيد . اما چهار صورت نوعى آنها كه ذى وضعند بالعرض ، آنها بما هو جوهر نوعى متجسم بالجسم التعليمى مثل اجسام تعليميهء ملتئمهء خود ، ممتاز به امتياز عقلى بوده ، عقل اشاره تواند كرد به ذات نوعى آنها و به وجودات خاص آنها و بما هى متّصفة « 3 » بقوى الأربعة الممتزجة المتحدة ، كأنّه مثل قواى اربعهء ممتزجه ، خود يك امر ممتزج و متحد متوسط بوده ، به حيثيتى باشند كه اگر به سببى از اسباب مستعد به استعداد تام سابق شوند ، هركدام باز متّصف به قواى فاعله و منفعلهء تام اوّل گردند ، چنان كه بودند .
شك و إزاله - اگر گويد گويندهاى « 4 » كه اگر حال چنين باشد ، دو مفسده لازم آيد :
يكى « 5 » ، آنكه قواى متخالفهء ضديه ، يعنى حرارت و برودت و رطوبت و يبوست در هر جزئى از اجزاى جسم متجسم به جسم تعليمى حلول كرده باشد در آن واحد ، و اين اجتماع الضدين ، بل اجتماع دو ضد است در محل واحد در آن واحد .
هامش
( 1 ) . ( م ) : سطوحها .
( 2 ) . ( م ) : باشد .
( 3 ) . ( م ) : متصف .
( 4 ) . ( م ) : گوينده .
( 5 ) . ( م ) : يكه .