بالجمله چون عددى يا صمّى بودن ادوار باطل باشد ، قول به ادوار « 1 » باطل خواهد بود .
اما آنچه گفتى كه : « اگر علل فاعليه و قابليه موجودات دور تعميرى سابق بعينه علل فاعليه و قابليهء دور تعميرى لا حق بوده از اين جهت نسبت ميانه آنها عددى باشد نه صمّى ، لازم آيد كه معدوم صرف [ را ] بعينه اعاده كند » ، غلط است ؛ از آن جهت كه بنابراين وضع كاينات و حادثات دور لا حق و علل معديه آنها ، يعنى اشكال و هيئآت قرانات كواكب و وضع و محاذات آنها با ربع معمور از كره زمين ، مثل كاينات و حادثات دورهء سابق ، و علل معديه آنها مثل علل معديه سابق است بعينها بلا تفاوت نه عين موجودات كائنه و معدومهء صرف سابق . چه معدوم صرف محال است كه عود تواند كرد ، و امتياز و مغايرت آنها از يكديگر نيست مگر به صفت تقدم و تأخر حسى و جزئى كه علل معديه سابق متصف به تقدم حسى ، و لا حق متصف به تأخر حسى است لا غير . پس موجودات دورهء سابق و علل معديه آنها اگر به فرض و تقدير عود كنند ، مثل موجودات سابقه معدومهء صرف خواهد بود نه عين آنها ، كه ظاهر و بيّن است .
و آنچه گفتى كه : « بنابراين وضع لازم آيد كه نفوس مجردهء مبدعه متعلق به ابدان عنصرى سابق ، متناسخ شوند به ابدان عنصرى لا حق ، و اين محال است » ، غلط است ، از آن جهت كه ابدان حادثهء عنصريه بر دو نحو است : يكى حادث به عنوان متفاوت ، دويم حادث به عنوان متماثل . و قسم اول لازم دارد كه مزاج و استعداد هر بدن خاص كذايى ممثل منه بدن مثالى خاص باشد فقط . و چون حال چنين باشد ، پس نفس متعلق به بدن مثالى خاص بدن عنصرى خاص ، اگر متعلق شود به بدن عنصرى ديگر ، البته مطابق و مماثل آن بدن عنصرى نبوده ، تناسخ آن نفس به آن بدن ، تناسخ نامناسب خواهد بود ، و از اين جهت محال است . و قسم دويم چون لازم دارد كه متماثل باشند نه متفاوت ، تناسخ آن يك نفس به آن بدن ، تناسخ مناسب خواهد بود نه نامناسب . و اين محال نيست ، بلكه ممكن ، بلكه بعد از برهان ، ضرورى است . و تناسخ نفوس به ابدان متكوّنه به اعجاز نبى
هامش
( 1 ) . ( م ) : + به ادوار .