دورهء سقوط و هرجومرج و آشفتگيها به شمار مىآيد . شعر عبيد در اين دوره ، مصداق پيدا مىكند ، آنجا كه مىگويد :
در وضع روزگار نظر كن به چشم عقل * احوال كس مپرس كه جاى سؤال نيست
در موج فتنهاى كه خلايق فتادهاند * فريادرس بجز كرم ذو الجلال نيست
با توجه به آنچه اجمالا در اينجا ذكر شد ، مىتوان گفت وقايع و رخدادهاى سخت و سهمگينى كه در طول مدت دويست و پنجاه سال در كشور ايران جريان داشت ، آنچنان ويرانگر و نابودكننده بود كه در تاريخ بشر كمنظير و يا بىسابقه بوده است . اكنون اگر پيامدهاى شوم فرهنگى و فكرى اين وقايع سهمناك را در قرنهاى بعد مورد ملاحظه قرار دهيم ، به عمق فاجعه بيشتر پى مىبريم . وقايع و حوادثى كه طى سالهاى متمادى همچون باران بلا بر سر مردم ايرانزمين باريدن گرفت اگر حتى نيمى از آن در جوامع ديگر به وقوع مىپيوست ، آن جوامع تعادل خود را از دست مىداد و به وادى نابودى رهسپار مىگشت . كسى كه به وقايع تاريخى در فاصلهء ميان حملهء مغول و ظهور دولت صفوى در ايران آگاهى دارد ، براى داورى دربارهء انديشمندان اين كشور ، در اين فاصله زمانى ، بايد جانب انصاف را رعايت كرده ، و براساس شرايط آن ادوار سخن بگويد . آيا دور از انصاف نيست كه برخى از بزرگان انديشه را كه در اين اعصار پرآشوب زندگى مىكردهاند مورد انتقاد تند و بيرحمانه قرار دهيم و آنان را مظهر كامل انحطاط در فكر و فلسفه به شمار آوريم ؟ كتابى تحت عنوان زوال انديشهء سياسى در ايران ، به قلم انديشمند محترم آقاى دكتر سيد جواد طباطبايى اخيرا انتشار يافته و زوال فلسفهء سياسى در آن ، بخشى از تاريخ زوال انديشهء فلسفى به شمار آمده است . در اين كتاب چنين مىخوانيم :
« مشكل اساسى خواجه نصير الدين طوسى اين بود كه بر خلاف نخستين فيلسوفان دورهء اسلامى از فارابى تا مسكويه و ابن سينا كه شالودهء استوارى از تأمل در رابطهء عقل و شرع براى انديشهء خود فراهم آورده و با تفسيرى عقلى از شريعت توانسته بودند جمعى ميان حكمت و شريعت و عقل و نقل ايجاد كنند ، تعادل ناپايدار ميان حكمت و شريعت و عقل و نقل را به نفع شريعت از ميان برد ، و بديهى است كه از ديدگاه كلام و البته با توجه