تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
از آنها منخرق و ملتئم مىشوند بالذات و جسم تعليمى شخصى مبدع قابل اين انفصالات مىشود بالذات و قابل اين سطوح و اشكال و بزرگى و كوچكى مىشود بالعرض اجزاى خود . و در اين مرتبه به سبب انفصالات كم مىشود بالذات و به سبب التيامات و اتّحادات زياد مىشود بالذات ، چنان‌كه اگر جسم تعليمى آب را با جسم تعليمى همنوع او ضم كنى ، به حيثيتى كه باطل گردد نهايات ممتازهء آنها ، هرآينه زياد مىگردد آب منضم إليه به انضمام منضم . و اگر به اضداد او ضم كنى به حيثيتى كه اگر بالفرض بعد از فعل و انفعال ، يك جوهر متجسم به جسم تعليمى واحد گردند ، همچنان زياد مىگردد و به انفصال كم . پس فى الحقيقه در همهء اين مراتب آن جسم تعليمى عنصرى شخصى متقدّر به قدر مساحى خاصّ اوّلى و ابداعى ذو عرض متشخص به استعداد خاصّ اوّلى و ابداعى ، به حسب اتصاف به صفات انخراق و التيام بالعرض و به سبب زيادتى و كمى بالذات ، متكثر الصفات مىگردد نه متكثر الأشخاص و متكثر الوجود ، چنان‌كه معروضش يعنى مادهء اولاى « 1 » متجسم به جسم تعليمى به سبب تغيّرات در صفات ، متكثر الصّفات و الأحوال مىگردد نه متكثر الأشخاص ، فثبت المطلوب . و ايضا اگر جسم تعليمى شخصى ، به التيام جسم تعليمى شخصى ديگر باطل شود ، لازم آيد كه موضوع شخصى حركت كمّى جسم طبيعى متجسم به جسم تعليمى شخصى سابق ، موجود نباشد ، هذا خلف بالبديهه . و ايضا چون ثابت و مبرهن است كه الوان موجود نيستند مگر در سطح جسم تعليمى به شرط ضوء ، پس اگر جسم تعليمى به طريان انفصال يا تخلخل فاسد شود و جسم تعليمى ديگر حادث شود ، لازم آيد كه الوان و نقوش طبيعى و صناعى كه بر سطح جسم تعليمى كاغذ و اجسام ديگر قائم باشند ، وقتى كه گوشه‌اى « 2 » از آن كاغذ يا از جسم طبيعى بريده شود ، مجموع آن الوان و نقوش طبيعى و صناعى باطل شوند و الوان و نقوش ديگر كه نقاش و صبّاغ نقش و صبغ نكرده باشند از واهب الصّور ، مثل او حادث شود متجددا ، و هو من العجايب . فإنّه كيف يعلم الفاعل
هامش
( 1 ) . ( م ) : اولى . ( 2 ) . ( م ) : گوشه .