همان وجود خاص متخصص به فاعل و قابل خاص على الخصوص آن ماهيت مادى باشد معا . و تعين قدر مساحى خاص مثلا ده ذرع يا بيست ذرع ، علامت و امارت آن موجود خاص و لازم تام وجود خاص و شخص خاص او باشد ، به حيثيتى كه بطلان تعين قدر مساحى لازم داشته باشد اوّلا تغيّر و بطلان استعداد ماده و موضوع را كه مشخصّ و معيّن جسم تعليمى است ، و ثانيا وجود و تشخص جسم تعليمى را ، و ثالثا ماهيت خاص جسم تعليمى موجود به وجود خاص را ، چه ثابت و مبرهن است كه جسم تعليمى بىتناهى و تقدر مساحى ، در خارج موجود نتواند بود اصلا . پس بايد كه قدر مساحى معين ، عين ما به التشخص يا لازم تام ما به التشخص يعنى وجود خاص جسم تعليمى باشد ، به حيثيتى كه به بطلان او ، باطل شود تشخص و وجود ماهيت جسم تعليمى موجود به وجود خاص . و شك نيست كه در تخلخل و تكاثف و انخراق و التيام قدر مساحى باطل مىشود ، پس بايد كه به بطلان او ، وجود و ماهيت جسم تعليمى موجود به آن وجود خاص باطل شود و جسم تعليمى متعين به قدر مساحى ديگر حادث شود .
گوييم : اول بايد دانسته شود كه به برهان ثابت شده كه نظام محكم متقن جملى عالم در علم جاعل ، مقتضى اين است كه ماهيت مواد سماوى و اجسام تعليميه آنها و صور نوعيهء آنها « 1 » همگى مبدع تام بوده مادهء ايشان متغير و متأثر به استعداد حادثه نبوده ، مستعد به يك استعداد ذاتيه ثابته باشند ؛ و جسم تعليمى آنها متغير به كمى و زيادى و خرق و التيام نبوده ثابت باشند و صورت نوعى آنها ضد يكديگر نبوده متغير به هيچ جزئى از اجزا نبوده ، اجزاى او كائن و فاسد نباشند « 2 » ؛ و ماهيت ماده عنصرى و اجسام تعليميهء اربعه اسطقسيه و صور نوعيه همگى مبدع ناقص بوده مادهء آنها ، مترقى به استعدادات مبدعه و حادثه بوده ، متغير در استعدادات حادثه شوند « 3 » . و اجسام تعليميهء اربعهء اسطقسيه قائم به چنين مادهء مبدع ناقص نيز ، مبدع ناقص بوده متغير به كمى و زيادى و خرق و التيام باشند « 4 » . و صور نوعيه قائم به چنين ماده نيز ، مبدع ناقص بوده به حسب
هامش
( 1 ) . ( م ) : + چه صور نوعيهء آنها .
( 2 ) . ( م ) : نباشد .
( 3 ) . ( م ) : شود .
( 4 ) . ( م ) : باشد .