تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
اينكه چنين نباشد ، بلكه نسبت تكوين ميانه اينها به محض شباهت به بالذات بالعرض ثابت و آن معنى در آنها مجازى باشد ، چنان‌كه والديت و مولوديت ميانهء باغبان و شجر مغروس مجازى است . پس هرجا كه گويى اين ذات آن ذات شد ، يا ذات اين از ذات او متكوّن شد ، مثلا ذات آب از ذات هوا مكوّن شد ، يا ذات هوا از ذات آب مكوّن شد ، البته مكوّن منه دخل در قوام ذات و جوهر مكوّن داشته جزء ذات مكوّن شده ، خواهد بود . و جزء ذات مكوّن وقتى تواند شد كه نه به هويت باقى و موجود باشد و نه به كليت فانى و معدوم . پس بالجمله هرچه اين‌چنين منسوب و منسوب إليه باشد ، نسبت تكوين ميانه آنها ذاتى و اين معنى در آنها حقيقى است . و هرجا كه چنين نباشد ، بالعرض و مجازى است . پس هر اسطقسى از اسطقسات كه موجود باشد در خارج ، اگر حادث باشد از جاعلش بىشرط چيزى سابق به سبق زمانى ، لازم آيد كه همگى مبدع باشند نه حادث و كائن از مكوّن منه ، هذا خلف للحسّ . و اگر حادث باشد به شرط چيزى سابق به سبق زمانى ، نتواند بود كه حدوث هريك از چيز سابق كيف اتفّق باشد ، چون حدوث علم از ذات ساذج لا عالم ، يا حدوث شجر شخصى از انسان شخصى ، و الّا لازم آيد كه به حسب ذات و حقيقت مناسب هم نبوده « اين ذات آن ذات گرديده » ، نتوان گفت . پس بايد كه از چيزى مكوّن باشد كه به حسب ذات مناسب هم بوده ، مناسبت ذاتى ميانهء ايشان باشد ؛ فحينئذ نتواند بود كه بالكليّه فاسد و معدوم گردد ، و الّا لازم آيد كه نسبت ميانهء اينها از بابت نسبت ليل به نهار به سبب إعدام امرى بالمرة و ايجاد امرى ديگر بالمرة باشد ، نه به سبب تكوين و تصيير حقيقى . پس بالضروره بايد كه مكوّن منه به جزء ذاتى باقى ، و به جزء ذاتى فاسد ، و مكوّن به همان جزء باقى ، بالقوه مكوّن باشد و به جزء كاين و حادث ، بالفعل مكوّن گردد . و نتواند بود كه جزء فاسد در جزء باقى موجود باشد به نحوى كه كيفيت فاعله‌اش معدوم باشد نه ذاتش ، چنان‌كه در اسطقسات ممتزجه و متحدّه موجود است به اين نحو ، از آن جهت كه اين نحو هيولا ، هيولاى مركبيهء صور نوعيهء مزاجيه است كه هيولاى ثانيه گويند نه هيولاى صور بسيطهء اسطقسيه ، چنان‌كه عن‌قريب خواهيم گفت - إن شاء اللّه . و فرق ميان اين هيولا و هيولاى صور نوعيهء بسيطه و اين تكوّن و تكوّن بسايط