جزئى و اصيلى است ، قياس مع الفارق است ، از آن جهت كه اجزاى شىء مركب ذهنى اعم از اينكه حقيقى باشد يا اعتبارى نفس الأمرى البته بايد كه اجزاى او امور تضمنى على حده باشد كه يكى مبهم و ناقص ، و يكى تعين و كمال اول او باشد ، چنانكه حدّ نوع انسان بما هو انسان در ذهن ، مركب از پنج جزء تضمنى على حده كذايى ، يعنى مركب از جوهر قابل ابعاد نامى حساس مدرك معقولات انفعالى است . اما اجزاى خارجى انسان جزئى كه مركب از نفس و بدن انسان جزئى است ، لازم نيست كه مركب از پنج جزء اصيلى جوهرى على حده كذايى باشد ، بلكه حساس و مدرك معقولات ، يك نفس مجرد اصيلى است در خارج كه بما هى « 1 » نفس مجرد خاص ، مدرك معقولات و منشأ انتزاع مفهوم نطق ، و بما هى « 2 » متعقل بآلة الحسّ ، حساس و منشأ انتزاع حساس است ، نه مركب از دو نفس على حده كه يكى حساس و يكى عاقل باشد متعينا و معيّنا . و همچنين اجزاى حدّ جسم تعليمى ذهنى كه كم متصل قار ممتد در جهات ثلاث است ، لازم نيست كه اجزاى خارجى او مركب از چهار جزء اصيلى عرضى باشد كه يكى متعين و ديگرى معين مقوم و كمال اول آن عرض متعين باشد . و چون حال چنين باشد ، پس تواند بود كه منشأ انتزاع جسميت در نار و مانند آن ، همان يك جوهر شخصى مركب از مادهء اولاى شخصى و صورت نوعى باشد كه از جهت مادهء محضه منشأ انتزاع جوهر به معنى جنس عالى باشد ؛ و از جهت قابليت ابعاد ثلاثه ، جوهر به معنى جنس متوسط ، يعنى منشأ انتزاع قابل ابعاد باشد ؛ و از جهت صورت نوعى نارى مثلا ، منشأ انتزاع فصل اخير بوده جوهر قابل ابعاد محرق باشد ، بلكه البته بايد كه چنين باشد ، چنانكه در تلو اين فصل به تفصيل خواهيم گفت مدلّلا - إن شاء اللّه .
پس بالجمله بعد از ثبوت تركّب شىء خارجى از اجزاى خارجى اصيلى به عنوان تعيّن و متعين ، البته بايد كه جزء ناقص او منشأ انتزاع جنس ، و جزء ما به التمامى او منشأ انتزاع فصل او بوده دليل اجزاى كذايى ماهيت او باشد ، نه اينكه اجزاى ماهيت ذهنى او دليل اثبات اجزاى خارجى اصيلى است منطبقا عددها لعدد الخارجى .
هامش
( 1 و 2 ) . ( م ) : هو .