شىء [ در ] اينجا شىءمّايى است اعم از اينكه آن شىء نوع باشد ، يا شخص متقوم بنفسه باشد ، يا غير متقوم بنفسه . و از اين لازم آيد كه اجزاى جوهر ، عرض باشد . چه صورت حالّ در هيولاست و جزء هيولا نيست و ممكن القوام بدون هيولا نيست ، و حال اينكه ارسطو و ساير محققين جوهر مىدانند .
مصنف - وفقه اللّه - گويد كه جوابش اين است كه فرق است ميان جزء شىء و كالجزء شىء . و مراد از جزء ، ما يأتلف منه الشىء است ، چون جنس و فصل قياس به نوع و هيولا ، و صورت قياس به جسم طبيعى . و مراد از كالجزء شىء ، غير شىء و ما به التمامى ذات آن شىء است ، چون فصل قياس به جنس ، و صورت قياس به هيولا . و مراد از غير و ما - به التمامى ذات شىء ، چيزى است كه شىء ناقص الوجود به انضمام او ذات و حقيقت نوعى تام الوجود گردد . پس صورت اگرچه جزء هيولا نيست ، اما هيولا چون اصلى است ناقص كه به صورت تمام مىگردد ، پس صورت كالجزء هيولاست . و يكى از اجزاى حدّ عرض ، آن است كه كالجزء آن شىء نباشد ، بلكه مىگويم كه مرادش از موجود در چيز ، ماهيت متصف به وجود خاصى است كه در چيزى باشد كه غير آن چيز باشد ، چنانكه لفظ « موجود » و لفظ « فى » مفيد اين معنى است . پس مفاد قولش اين است كه ماهيت عرض در خارج عبارت از ماهيتى است كه حقّ او و شأن او اين است كه موجود باشد به نحوى كه بشخصها و نوعها [ و ] فصلها و جنسها در چيزى باشد و كالجزء آن چيز نباشد و ممكن القوام بدون آن چيز نباشد . پس به قيد « موجود در چيز » بيرون مىرود جواهرى كه در چيز نباشد ، چون ماده و مجردات صرفه . و به قيد « كالجزء نبودن » بيرون مىرود صورت و ما به التمامى ماده ، اعم از اينكه به عنوان حلول در او باشد يا به عنوان تعلق و تدبير . و به قيد « ممكن القوام نباشد » بيرون مىرود جواهرى كه مظروف در ظرف باشند . و ماهيت جوهر در خارج عبارت از ماهيتى است كه موجود باشد بشخصها و نوعها و فصلها و جنسها نه به اين نحو .
دويم اين است كه گويد عرض بما هو عرض عبارت از موجودى است در خارج كه در موضوع باشد ، و جوهر عبارت از موجودى است در خارج كه در موضوع نباشد . يعنى
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: عليقلى ابن قرچغاى خان
ص١٦٩