حادث خاص ماده خاصى كه حادث شده باشد به سبب حركت و اوضاع حادثه خاص كواكب و افلاك . و بر تو ظاهر است كه علم به نحويت و خصوصيت صدور ماهيت نوعى وقتى كه در خارج عين شود ، همان ماهيت من حيث هى هى مقيد به آن نحو صدور و وجود خاص خواهد بود نه ماهيت من حيث هى هى نوعى مقيد به فصل ديگر يا به عرض خاص و مقيد به صدور و وجود جميعا . پس معنى قول حكما كه الماهية ما لم تتشخص لم تصدر و لم توجد « 1 » اين است كه « ما لم تتشخص « 2 » فى علم الجاعل لم توجد « 3 » عن الجاعل » نه « ما لم تتشخص « 4 » فى خارج علمه لم تتّصف « 5 » بالوجود » ، چنانكه ظاهر است .
شكّ و إزاله : اگر گويى كه ثابت و مسلّم است كه مبداء أفعال و آثار ، مستند به ماهيت است نه به وجود خاص بلكه وجود ما به الفعلية افعال و آثار ماهيت است نه ما به الفاعليّة ماهيات فاعله ؛ و شك نيست كه مزاج نوعى در هريك از انواع ، عرض عريضى دارد كه بما هو مزاج نوعى ، مبدأ أفعال و آثار متواطيه است و بما هو مزاج شخصى ، مبدأ أفعال مختلفهء مقول به شدّت و ضعف است در آن نوع ؛ و شك نيست كه مزاج بدن شخصى مثلا زيد يك كيفيّت وحدانى منحصر در فرد است لا غير ، و نفس فايض بر اين مزاج خاص نيز كه تابع مزاج خاص است يك جوهر بسيط است كه هم مبدأ انتزاع فعل متواطى نوعى است و هم مبدأ انتزاع فعل مختلف متشكك شخصى است ، پس بايد كه ما به التشخص هر نفس فايض بر مزاج خاص آن ، مبدأ انتزاع فعل شخصى باشد كه پيش از وجود اوست در خارج .
گوييم يك نفس بسيط هم مبدأ فعل متواطى و هم مبدأ فعل مختلف شخصى بودن لازم ندارد كه مبدئيت فعل مختلف او فصل مشخص نوع انسان مركب از نفس و بدن باشد ، از اين جهت كه ثابت و مبرهن است كه ماهيت نوع حقيقى بما هى نوع حقيقى ، اعم از اينكه بسيطى باشد يا مركبى ، مزاجى باشد يا غير مزاجى ، مجردى باشد يا هيولانى ، و ماهيات تأثيرات مدبّرات مزاج بدن و آلات عنصرى و تأثرات مادهء خاص آنها اعم از
هامش
( 1 ) . ( م ) : لم يتشخص لم يصدر و لم يوجد .
( 2 ) . ( م ) : لم يتشخص .
( 3 ) . ( م ) : لم يوجد .
( 4 ) . ( م ) : لم يتشخص .
( 5 ) . ( م ) : لم يتّصف .