است كه خصوصيتش در غير او نيست ؛ و گاهى تفصيلا معلوم ماست ، چنانكه ماهيت عقل اول را مىدانيم كه وجود خاص او در خارج همان بودن به واجب الوجود است بلا واسطه ، لا غير .
و ايضا اگر ما به التشخص ماهيات جوهريه ، عرض واحد يا اعراض مجتمعه باشد ، نقل كلام در آن اعراض كنيم و گوييم عرض واحد يا اعراض مجتمعهء نوع انسان و عرض واحد يا اعراض مجتمعهء نوع فرس خالى از اين نيست كه كلىاند يا جزئى . و اگر جزئىاند ، به انضمام معروض خود « 1 » جزئى و شخصىاند ، يا به انضمام ماهيت موجود عرضى ديگر ، يا به انضمام وجود خاص و صدور خاص . نتواند بود كه كلى باشند و الّا لازم آيد كه كلى به انضمام كلى جزئى شود ، و هو محال . و نتواند بود كه به انضمام معروض خود جزئى و شخصى باشند و الّا لازم آيد كه معروض به انضمام عارض و عارض به انضمام معروض جزئى و شخصى شود و اين دور محال است . و نتواند بود كه به انضمام ماهيت عرضى ديگر جزئى و شخصى شوند ، و الّا نقل كلام در آنها كنيم و تسلسل لازم آيد . پس بايد كه معروض ايشان علت قابلى يا شبيه به علت قابلى آنها باشد نه ما به التشخص آنها . پس بايد كه ما به التشخص آنها وجود و صدور خاص آنها باشد كه نه جوهر است و نه عرض . و چون ما به التشخّص « 2 » اعراض وجود خاص آنها باشد ، ما به التشخّص « 3 » جواهر كذلك ، فثبت المطلوب .
و ايضا شك نيست كه ما به التشخصات شىء واحد متكثر الأشخاص امرى است كه آن شىء به او متكثر الوجود گردد نه متكثر الأنواع ، و الّا لازم آيد كه اشخاص انواع باشد ، هذا خلف . و نه متكثر الصّفات ، و إلّا لازم آيد كه شىء واحد به انضمام هر عرضى ، شخص على حده باشد ، هذا خلف للبديهه . و شىء واحد متكثر الوجود نمىگردد مگر به وجود خاص كه امر تضمنى است ، فثبت المطلوب .
شك و إزاله : اگر گويى كه ما به التشخص ماهيت اگر وجود خاص او باشد همان دليل سابق شما را قلب مىكنيم به شما و مىگوييم خالى از اين نيست كه تخصص وجود
هامش
( 1 ) . ( م ) : + و .
( 2 و 3 ) . ( م ) : المشخص .