تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
به فاعل است فقط ، يا به فاعل و ماهيت است معا ؛ پس اگر از قسم اول است ، نقل كلام در آن فاعل و در وجود آن فاعل كنيم تا آنكه منتهى شود به فاعلى كه وجود او و تخصّص او عين ذات أقدس او و مبدأ جميع علل باشد ؛ و از اين لازم آيد كه وجود فايض از آن فاعل در تشىّء همين محتاج به فاعل بوده مجرد از ماهيت باشد نه محتاج به فاعل و به ماهيت معا ، و اين خلاف بديهه تصور تكافوء و تعاكس وجود و ماهيت است در تشىّء و تذوّت ، و خلاف قول شماست . و ايضا اگر چنين باشد لازم آيد كه وجود شىء اصيلى « 1 » بوده تعلق او به ماهيت به عنوان تعلق شىء تضمنى به شىء تضمنى [ نباشد ] ، هذا خلف لقولكم . و اگر از قسم دويم است ، لازم آيد تخصّص ماهيت به وجود خاص و تخصص وجود خاص به ماهيت خاص باشد ؛ و اين دور محال است ، چنان‌كه پيشتر در دليل خود گفتيد . گوييم : وجود در خارج مثل ماهيت خارجى كلى طبيعى نيست تا « 2 » در شخصيت و جزئيت محتاج باشد به ما به التشّخصى كه به انضمام او شىء شخصى و جزئى گردد بلكه حقيقت و تذوّت جعل و وجود بالغير همين است كه اگر در خارج باشد به همين نحو شىء مضاف به جاعل و به ماهيت باشد معا ، چنان‌كه حقيقت و تذوت شىء تعلقى الذات ، مثلا ماهيت علم خاص همان عين مضاف بودن است به معلوم لا غير ، پس هرگاه ذات و هويت ما به التشخص كه وجود خاص است در خارج اين باشد لا غير ، پس ذات جعلى الذّات او كه عين تشخّص ذات « 3 » اوست تشخّص « 4 » ديگر نمىخواهد ، فاندفع الشّك . شك و إزاله : اگر گويى ماهيات بما هى ماهيات ، خصوصا ماهيت جوهريهء ماديهء « 5 » متكثر الأفراد از جاعل صادر نمىتواند شد مگر اينكه اول متشخص و متخصّص شود به خصوصيت خاصى كه او را شخص خاص كرده ، ممتاز گرداند از شخص خاص ديگر از آن نوع ، چنان‌كه مجمع عليه حكماست كه : « الشىء ما لم يتشخّص لم يوجد
هامش
( 1 ) . ( م ) : اصلى . ( 2 ) . ( م ) : يا . ( 3 ) . ( م ) : الذات . ( 4 ) . ( م ) : به شخص . ( 5 ) . ( م ) : و ما به .