شدن ماهيت خاص است به وجود خاص مجهول الكنه به نحوى از انحاى خاص على الخصوص ، چه صدور و وجود ماهيت نوعيهء سافلهء جوهريه يا به نحوى است كه در صدور و وجود از فاعل خاص محتاج به استعداد خاص مادهء خاص على الخصوص است ، چون صدور انواع سافلهء بسيطهء ماديه از فاعل خاص در قابل خاص معا . يا به نحوى است كه در صدور و وجود از جاعل خاص محتاج به استعداد خاص ماده نيست ، چون صدور انواع سافلهء مادهء فلكى و عنصرى و امور مجرد از مادهء فلكى و عنصرى از فواعل خاص يا از جهات فواعل خاص على الخصوص فقط .
پس بالجمله انواع سافلهء جوهريهء صادر و موجود به وجود خاص بما هو صادر و موجود به وجود خاص « 1 » ، خالى از اين نيست كه كلى حقيقى است ، يا جزئى حقيقى ، يا نه كلى است و نه جزئى . پس اگرنه كلى است و نه جزئى ، لازم آيد كه شيئى باشد موجود در خارج و مسلوب باشد از او طرفين نقيضين از جهت واحده ، يعنى محمول نباشد بر كثيرين ، و هو محال بالبديهه . و اگر كلى است ، لازم آيد كه موجود خاص بما هو موجود خاص در خارج كه موجود اصيلى است ، موجود عام تضمنى باشد در ضمن موجود خاص اصيلى ، هذا خلف و محال . و ايضا ظاهر و بيّن است كه نوع سافل موجود به وجود خاص محال است كه محمول بر كثيرين باشد . و اگر جزئى است ، پس قطع نظر از اعراض خود جوهر جزئى و شخصى بوده است ، فهو المطلوب . و به همين دليل معلوم مىشود كه ما به التشخص انواع سافله ، همان وجود خاص اوست لا غير ، چه ما به التشخص « 2 » انواع سافلهء جوهريه ، يا ماهيت جوهريه و عرضيه است ، يا وجود خاص اوست در خارج كه امر تضمنىايى است كه نه جوهر است و نه عرض . و ماهيت جوهريه و عرضيه بودن پيشتر باطل شد .
پس بايد كه ما به التشّخص همان وجود خاص او باشد در واقع و خارج ، الّا اين كه وجود خاص او كه مناط شخصيت و ممتازيت جزئى اوست گاهى اجمالا و بالوجه معلوم ماست ، چنانكه هر موجودى از موجودات را مىدانيم كه البته وجود خاصى
هامش
( 1 ) . ( م ) : الخاص .
( 2 ) . ( م ) : الشخص .