خلف و محال . و زياده بر اين ، اگر جوهر باشد لازم آيد كه اشخاص انواع سافلهء عرض مركب باشد از عرض و جوهر ، و هو محال آخر . و همچنين لازم آيد كه اشخاص انواع سافلهء جوهر مركب باشد از او و جوهر ، هذا خلف لقول جميع الحكماء المتقدمين و المتأخرين .
و اگر عرض باشد ، اعم از اينكه لازم ماهيت نوعى باشد يا عارض بر او ، و اگر عارض باشد پيش از جعل و وجود او ، لازم آيد كه جواهر شخصيه كه جواهر اول نيز گويند ، مركب از جوهر و عرض باشد ، و جوهر نوعى به انضمام اعراض متكثر الأفراد و متكثر الوجود گردد نه متكثر الأعراض و متكثر الصفات .
و اگر جزئى باشد ، نقل كلام در آن جزئى كنيم و همان ترديدات را از سر گيريم ، و تسلسل لازم آيد ، اگر ما به التّشخص « 1 » ماهيت باشد . پس بايد كه وجود خاص باشد كه نه جوهر است و نه عرض . و چون ما به التشخص اشخاص اصيلى الذات وجود خاص باشد ، پس ما به التشخص اشخاص تبعى الذات [ هم باشد ] ، بطريق اولى .
و ايضا شك نيست كه نوع سافل به ما به التشخصات متكثر الأفراد و متكثر الوجود مىگردد نه متكثر الصفات ؛ و هر چيزى كه چنين باشد ، البته بايد كه تعين متممّ نوع و كمال اوّل آن نوع باشد ، چنانكه فصل متمم جنس كمال اوّل جنس است . و شك نيست كه اعراض كمالات ثانيهء انواع است نه كمال اوّل . پس كمال اوّل نوع سافل نيست مگر وجود خاص او ، چنانكه شيخ در تعليقات خود از حكما گفته است . پس بايد كه ما به التشخص ، وجود خاص باشد نه وضع و أين فطرى و نه ساير أعراض .
و ايضا شك نيست كه انواع سافلهء جوهريه ، مثلا نوع نفس ناطقه بما هو نوع سافل ، .
متعين به فصل ديگر نيست و در موجود لا [ فى ] موضوع بودن محتاج به أعراض خود ، يعنى به موجود فى الموضوع خود نبوده ، قطع نظر از أعراض خود موجود به وجود خاص مجهول الكنهى است « 2 » كه به نحو خاص صادر باشد از فاعل بر ماهيت خاص به جعل و صدور بسيطى كه آن ماهيت مستدعى او باشد . و مراد از صدور به نحو خاص ، موجود
هامش
( 1 ) . ( م ) : الشخص .
( 2 ) . ( م ) : الكنهيت .