تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
ما به التمامى اعم از اينكه حلولى الذات باشد يا مجرد و متعلق ، حادث مىشود متشخصا بمحله و مادته ، و به محض حدوث آن صورت حادث مىشود نوع متشخصا بتشخص محلّه الذى هو عين وضعه الخاص إلى الكواكب المؤثرة و المدّبرة بتأثير خاص « 1 » . پس بايد كه ما به التشخص هر شخصى از اشخاص آن نوع همان وضع خاص و أين خاص على الخصوص او باشد لا غير . و من مىگويم كه چون ثابت و مسلم است كه صفت فعليت و جزئيت عارض بر ماهيت من حيث هى هى نمىشود بعد از اتصاف به وجود خاص كه ما به الفعليّة و ما به الجزئيّة اوست ، و قوّت و امكان و كليت عارض بر آن ماهيت نمىشود مگر در مرتبهء ذات بذاته ، و چون حال چنين باشد ، پس ماهيت كواكب مدبرهء نوعيه « 2 » و ماهيت وضع و محاذات آن ماده با آن كواكب و تأثّر ايشان ، بالفعل و جزئى نمىشود مگر به وجود خاص ايشان ؛ و ماهيت صور و ما به التمامى ، بالفعل و جزئى نمىشود مگر به وجود خاص خود ، يعنى به نحو وجود كه نحويت او عبارت از جعل اوست از جاعل به شرط اين شرايط و اسباب جزئيه ، نه اينكه بعد از وجود خاص و نحويت خاص وجودش به شرط اتصاف به وضع و أين مذكور ، بالفعل و جزئى مىگردد ، بلكه وضع و أين مذكور كلى و جزئى از جملهء شروط و اسباب قوام نحويت جعل او و ايجاد وجود خاص اوست از جاعلش نه تمام قوام ما به الجزئيّة او ، اعم از اينكه پيش از وجود خاص آن نوع باشد يا بعد از وجود . و أيضا شك نيست كه ما به التشخص و ما به الجزئيّة نوع انسان ، مؤخر است از تشخّص و ما به الجزئيّة استعداد بدن انسان . پس وضع و أين خاص بدن با كواكب مدبّره ، سبب حدوث تشخص نوع انسان است نه عين ما به التّشخص « 3 » نوع انسان ، چنان كه ظاهر است . و دليل بر اينكه ما به التّشخص « 4 » وجود خاص است در همهء ماهيات ، اين است كه گوييم اگر ما به التّشخص « 5 » انواع سافله ، وجود خاص نباشد ، پس البتّه بايد كه ماهيت ديگر باشد و ماهيت ديگر يا جوهر است يا عرض ، و هريك از اينها يا كلّى است يا جزئى . پس اگر كلى باشد لازم آيد كه كلى به انضمام كلى ، جزئى شود ؛ هذا
هامش
( 1 ) . ( م ) : الخاص . ( 2 ) . ( م ) : + مدبره . ( 3 و 4 و 5 ) . ( م ) : الشخص .