[ 4812 ]
لسيعه :
به لغت مغربى ، او قيمونداس است
[ 4813 ]
لسوغوريون :
به لغت عبرانى ، قرفه است .
[ 4814 ]
لسان البحر :
سيبيا است .
[ 4815 ]
لسوريطس :
لبلاب است .
[ 4816 ]
لصيقى :
اذان الدب نيز گويند . برگش شبيه به برگ بارتنگ و كوچكتر و درشت و ساقش به سطبرى انگشت و زياده بر ذرعى و تخمش به قدر فندق و نخود و خاردار و بر جامه مىچسبد و لصيقى از اين جهت گويند و در تنكابن ، معروف به كاش است .
در [ آخر ] اوّل ، گرم و خشك و محلّل و جالى و طبيخ او با عسل جهت سرفهء بارد و خشونت سينه و ضمادش با روغن گل سرخ جهت ضربان ورم مقعد ، به غايت مفيد و مغزش مبهى و غسول او سرخ كنندهء رخسار است .
[ 4817 ]
لصف :
كبر است و به لغت مغربى اسم حرشف .
[ 4818 ]
لعبهء بربرى :
بيخى است شبيه به سورنجان و باريكتر و مانند سر پستان و تلخ و تند و در مصر ، معروف به ترياق است و سورنجان را بعضى به اين اسم مسمى دانستهاند .
در دوّم ، گرم و خشك و به غايت مبهى است و مدرّ خون حيض و بواسير و قاطع بلغم و محلّل رياح و جهت مفاصل و امثال آن نافع است و رازى جهت رفع سموم بىعديل دانسته و مداومت او باعث سرخى رخسار .
اكثار او مورث امراض حارّه و مصدع و مصلحش گشنيز و قدر شربتش يك درهم و بدلش به وزن او تودرى و مثل آن مغز گردكان است .
[ 4819 ]
لعبه :
يبروح الصنم است .
[ 4820 ]
لعبهء مرّه :
مستعجله است .
[ 4821 ]
لعيب :
شقايق النعمان است .
[ 4822 ]
لعل معبرى :
قيقهر است .
[ 4823 ]
لعل :
معرَّب از لال هندى و از ادويهء مستأنفه است و در كتاب احجار قديم ذكر او نشده .
مؤلف منافع الاحجار و لباب الصناعة تصريح نمودهاند كه از سيصد سال متجاوز است كه به سبب زلزلهاى عظيم كوه بدخشان منهدم گشته ، لعل ظاهر شد و از جنس ياقوت و به