مُقَوى :
هر چه تعديل مزاج و قوام اعضاء به حدى كند كه قبول ريختن فضول ننموده ممانعت تواند نمود ؛ خواه بالخاصية باشد ؛ مثل گل مختوم ؛ يا به سبب تعديل مزاج باشد ؛ مانند روغن گل سرخ .
مُرقّق :
آنچه به خلاف منضج باشد در تغليظ .
مُفَجِّج :
هر چه در همه جهت به خلاف منضج و هاضم باشد .
مُفرِّح :
هر چه روح حيوانى و نفسانى را منبسط ساخته ، تعديل مزاج او كند و حزن را رفع نمايد ؛ مثل شراب .
مُشهِّى :
آنچه تحريك طبع به خواستن غذا كند .
مُبهّى :
آنچه سبب توليد رياح لطيفه در مجارى اعصاب و عضلات اعضاى تناسل گرديده و محرِّك او شود و باعث تكون ماده منوى گردد ؛ مثل لبوب .
مدّر :
آنچه اخراج مائيت اغذيه و فضول سياله مانند بول و حيض و عرق و شير نمايد .
مسهل :
هر چه اخراج فضول اعضاء از طريق امعاء كند .
معرِّق :
آنچه به سبب تلطيف ، رطوبات محتبسهء تحت جلد را از مسامات او به ظاهر اخراج كند .
مقيِّىء :
هر چه اخراج فضول از طريق مرى كند .
مُليِّن :
اعم از منضج و مُزلِق و مخرج ما فى المعده و الامعاء است .
مسكّن :
هر چه اخلاط و روح را از حركت غير طبيعى باز دارد .
مطفى :
آنچه اخلاط حارّه را كسر حدّت نمايد .
مخدّر :
آنچه تكثيف روح حساس كه نفسانى باشد و روح محرِّك كه حيوانى است به نوعى كند كه مانع حس و حركت گردد ؛ مثل افيون و اكثر مخدّرات ، سرد و خشك مىباشند .
مُزلِق :
هر چه ترطيب و تليين سطح عضو به حد لغزندگى كند تا آنچه در آن محتبس باشد به حركت او حركت نمايد ؛ مثل آلوى بخارا .
مجفِّف :
آنچه افناء رطوبات يا تقليل آن كند مانند سندروس .
مسدد :
آنچه به سبب كثافت و يبوست در مجارى محتبس شده ، منع دفع موادّ واجب الدفع كند ؛ مانند سفيداب ؛ يا به سبب لزوجت ، باعث تسديد گردد ؛ مانند لعابها .