مجمد :
هر چه ضدمحلّل باشد . گويند مخصوص بارد و قابض است .
مخشِّن :
هر چه سطح عضو را درشت كند و اجزاء او را در بلندى و پستى ، مختلف سازد ؛ اعم از آن كه به سبب تكثيف او باشد ؛ مثل عفص ؛ يا به جهت تفريق اجزاء ؛ مانند خردل .
مُملس :
آنچه سطح عضو را نرم و يكسان سازد و او ضد مخشن است .
مفتِّح :
آنچه منافذ عضو را از مواد ، دور سازد تا آسان شود اخراج خلط مجتمع از مسالك آن ؛ مانند فطراساليون . هر چه حريف و مرّ لطيف و سيال لطيف مايل به حرارت و مايل به اعتدال و هر چه حامض لطيف باشد ، مفتّح است .
مُرخِّى :
هر چه عضو را سست كند به حرارت و رطوبت مزاجى و قابل تمديد سازد ؛ مثل تخم كتان .
مُصَلِّب :
آنچه ضد مرخى باشد .
مُنْضِج :
آن چه خلط را قابل دفع سازد ؛ اعم از آن كه رقيق را غليظ كند چون خشخاش يا به عكس آن ؛ مانند طبيخ حاشا ؛ يا منجمد را نرم سازد ؛ چون حلبه .
مُقَطِّع :
آنچه به سبب حرارت لطيفه ، نفوذ كند ما بين خلط لزج و سطح عضو ملاصق او و رفع او نمايد بدون تصرف در قوام خلط ؛ مانند سكنجبين .
مُفَشى :
هر چه رياح مجتمعه را متفرق ساخته و قابل دفع كند .
مُحَكك :
هر چه به سبب قوت نافذه حارّه ، تحريك اجزاء لذاعه به مسامات كند ؛ مثل : أبخره .
مقرِّح :
آنچه به قوت حرارت نافذه ، تفريق اجزاء عضو نموده و اخلاط او را به سبب حدت ، فاسد و واجب الدفع ساخته تا طبيعت ، دفع اجزاء فاسده كند ؛ مثل بلادر .
مُحَمِّر :
آنچه به سبب حرارت جذّابه ، جذب خون به ظاهر جلد كند ؛ مثل ضماد انجير با خردل .
محرِق :
هر چه به قوت نافذه تحليل اجزاء لطيفه و رطبه كرده و احداث رماديت نمايد ؛ مثل فرفيون .
مُفَتِّت :
آنچه تفريق اجزاء خلط متحجر كند ؛ مثل زجاج محرَّق .
مُعفِّن :
هر چه رطوبت عضو را فاسد سازد به نوعى كه بدل ما يتحلل او نتواند شد بدون احداث احراق و تاكل ؛ مانند زرنيخ .