مسوح :
آنچه در ماليدن آن بر بدن بسيار مبالغه در دلك عضو نكنند .
مبرود :
آنچه به سوهان خرد كرده باشند .
منخول :
آنچه پخته باشند .
منتن :
بدبو .
مصؤول
[ مصول ]
: آنچه در شستن او مبالغه كرده باشند .
محرَق :
آنچه در سوختن به حد رماديت نرسد .
[ حرف نون ]
ناشف :
آن كه جذب رطوبت سياله كند ؛ اعم از آن كه منافذ او مرئى نباشد ؛ مثل آهك آب نديده ؛ يا مرئى باشد ؛ مثل اسفنج . ناشف را قحل نيز نامند .
[ نجم :
نبات بىساق است ] .
نبطى :
در لغات ، مراد از لغت قومى است . و در ادويه ، مراد خود روئى كه نكشته باشند .
نفاخ :
هر چه در او رطوبت غريبه باشد و از حرارت بدنى تحليل نيافته مستحيل به رياح شده ، خواه در معده و امعاء مثل ميوهها و خواه در عروق مانند مغزها و اكثر تخمها و قسم ثانى را فعل ، تقويت باه است .
نفوخ :
آنچه از ادويه يابسهء سائيده را بىمايع در بينى دمند .
نقوع و نقيع :
خيسانيدهاى كه نجوشانيده صاف نموده استعمال كنند .
نشاره :
آنچه به سوهان و دم اره ريزه شده باشد .
نطول :
هر چه را جوشانيده و آب او را بر اعضاء ريزند و پاشويه ، قسمى از اوست .
نشوق :
آنچه به بينى كشند .
[ حرف واو ]
وغر :
به غين معجمه ، زمين سخت .
وهن :
سستى .
و هى :
به سكون هاءِ قبل از يا ، درد استخوان كه بدون تفرق اتّصال باشد .
وثب :
جستن از جائى .