فاتِر :
نيم گرم .
فَسْخ :
از هم جدا شدن .
[ حرف قاف ]
قابِض :
طعمِ گيرنده را نامند كه اجزاء زبان را به هم آرد و درشت نسازد ؛ فعل او ، تبريد ، تجفيف ، تغليظ و تقويت اشتهاء است و در غير طعم ، مراد از او حابس است كه به سبب به هم آوردن ، اجزاء عضو را حبس و استمساك نمايد .
قَطور :
آنچه در گوش و اعضاء چكانند .
قاشِر :
هر چه به حدى جالى باشد كه چرك از سطح استخوان تواند زدود و در سطح جلد تقشر نمود .
قاتل :
آنچه از ضديت ، هلاك سازد ، مرادف سمّ است ؛ بعضى گفتهاند : زهر حيوانى ، مخصوص به اسم سمّ و غير حيوانى ، مختص به قاتل است .
قَضْبان :
شاخههاى گياه بىساق ؛ قضيب ، واحد اوست .
قُنبُعه :
به ضم اوّل و ثالث و سكون ثانى ، قباى خوشه كشت .
قنعبد :
غلاف خوشه .
[ حرف كاف ]
كيلوس :
كشكابى است كه از هضم معدى به هم رسد و شبيه به كشك محلول است .
كِيموس :
اخلاط متولده از هضم كبدى است .
كثير الغذاء :
آن چه اكثر مقدار او جزء بدن شود .
( كثيف : )
به خلاف لطيف است ؛ آن ، چيزى است كه اجزاى او به دشوارى قبول انفعال از كيفيت بدنى كند و نفوذ در اجزاء بدن به سرعت ننمايد .
كِماد :
آنچه گرم كرده بر عضو ببندند ؛ مثل تكميد سبوس گندم .
كاسِر الرياح :
آنچه قوام رياح غليظه را به حرارت ، رقيق ساخته دفع نمايد ؛ مانند تخم سداب .
كاوى :
به معنى داغ كننده . مراد از آن ، آنچه جلد را به جهت احراق و تجفيف ، به هم آورد و مجارى خلط سايل را مسدود سازد ؛ مثل زاج در رفع نزف الدم جراحت .