تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥

فاتِر :

نيم گرم .

فَسْخ :

از هم جدا شدن .

[ حرف قاف ]

قابِض :

طعمِ گيرنده را نامند كه اجزاء زبان را به هم آرد و درشت نسازد ؛ فعل او ، تبريد ، تجفيف ، تغليظ و تقويت اشتهاء است و در غير طعم ، مراد از او حابس است كه به سبب به هم آوردن ، اجزاء عضو را حبس و استمساك نمايد .

قَطور :

آنچه در گوش و اعضاء چكانند .

قاشِر :

هر چه به حدى جالى باشد كه چرك از سطح استخوان تواند زدود و در سطح جلد تقشر نمود .

قاتل :

آنچه از ضديت ، هلاك سازد ، مرادف سمّ است ؛ بعضى گفته‌اند : زهر حيوانى ، مخصوص به اسم سمّ و غير حيوانى ، مختص به قاتل است .

قَضْبان :

شاخه‌هاى گياه بىساق ؛ قضيب ، واحد اوست .

قُنبُعه :

به ضم اوّل و ثالث و سكون ثانى ، قباى خوشه كشت .

قنعبد :

غلاف خوشه .

[ حرف كاف ]

كيلوس :

كشكابى است كه از هضم معدى به هم رسد و شبيه به كشك محلول است .

كِيموس :

اخلاط متولده از هضم كبدى است .

كثير الغذاء :

آن چه اكثر مقدار او جزء بدن شود .

( كثيف : )

به خلاف لطيف است ؛ آن ، چيزى است كه اجزاى او به دشوارى قبول انفعال از كيفيت بدنى كند و نفوذ در اجزاء بدن به سرعت ننمايد .

كِماد :

آنچه گرم كرده بر عضو ببندند ؛ مثل تكميد سبوس گندم .

كاسِر الرياح :

آنچه قوام رياح غليظه را به حرارت ، رقيق ساخته دفع نمايد ؛ مانند تخم سداب .

كاوى :

به معنى داغ كننده . مراد از آن ، آنچه جلد را به جهت احراق و تجفيف ، به هم آورد و مجارى خلط سايل را مسدود سازد ؛ مثل زاج در رفع نزف الدم جراحت .