[ حرف لام ]
لَطيف :
آنچه در شأن او باشد بعد از ورود به بدن منقسم گرديدن به اجزاء بسيار صغير و نفوذ در جميع اجزاء بدن به سرعت كند ؛ مثل زعفران .
لَزِج :
آنچه در شأن او بوده باشد بالفعل يا بالقوة در حين تأثير حرارت مزاجى در او كه قابل امتداد گشته منقطع نگردد ؛ مثل خبّازى .
لحا :
ريشههاى باريك نباتات .
لَطُوخ :
به معنى اندودن چيزى است بر عضو كه از طلاء ، غليظ تر و از ضماد ، رقيق تر باشد .
لَصوق و لِزاق :
آنچه بر عضو بچسبانند و با چسبندگى باشد .
لَعوق :
به معنى انگشت پيچ است كه از معجون رقيق تر باشد .
لعاب :
آنچه از خيسانيدن او در آب ، اجزاء آن مخلوط به رطوبت شده و چيزى لزج به هم رسد كه چون برشته كنند ، الزاق او رفع مىشود .
لَخْلَخِه :
آنچه با مايعات در ظرفى كرده برهم زده بو كنند .
ليف :
آنچه از اصول و لحاء نباتات رويد و باريكتر از لحاء باشد .
لاذِع :
هر چه به كيفيت حارّه لطيفه ، نفوذ در اجزاء عضو نموده تفرق اتّصال در منافذ كثيره قريب به هم احداث كند و نفوذ هر جزء آن به انفراده محسوس نباشد ؛ مثل ضماد خردل با سركه .
[ حرف ميم ]
مالِح :
شور . آنچه در زبان نفوذ كند بدون گزندگى و جلا دهد . فعل او تفتيح ، تحليل ، تسخين ، جلا و غسل به اعتدال است .
مُرّ :
تلخ هر چه به سطح ظاهر زبان نفوذ كند و درشت سازد و با كراهت بوده و طبع را به هم زند . فعل او تسخين ، جلا و منع تعفن است .
ملطِّف :
آنچه به حرارتِ معتدله ، رقيق كردن خلط غليظْ در شأن او باشد ؛ مثل حاشا .
مُغلِّظ :
آنچه به خلاف او باشد .
مُحلِّل :
هر چه در شأن او باشد كه تفريق خلط ، به حرارت متنجره و اخراج اجزاء آن جزءاً بعد جزء از موضع اشتباك خلط كند مانند جند .