تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦

[ حرف لام ]

لَطيف :

آنچه در شأن او باشد بعد از ورود به بدن منقسم گرديدن به اجزاء بسيار صغير و نفوذ در جميع اجزاء بدن به سرعت كند ؛ مثل زعفران .

لَزِج :

آنچه در شأن او بوده باشد بالفعل يا بالقوة در حين تأثير حرارت مزاجى در او كه قابل امتداد گشته منقطع نگردد ؛ مثل خبّازى .

لحا :

ريشه‌هاى باريك نباتات .

لَطُوخ :

به معنى اندودن چيزى است بر عضو كه از طلاء ، غليظ تر و از ضماد ، رقيق تر باشد .

لَصوق و لِزاق :

آنچه بر عضو بچسبانند و با چسبندگى باشد .

لَعوق :

به معنى انگشت پيچ است كه از معجون رقيق تر باشد .

لعاب :

آنچه از خيسانيدن او در آب ، اجزاء آن مخلوط به رطوبت شده و چيزى لزج به هم رسد كه چون برشته كنند ، الزاق او رفع مىشود .

لَخْلَخِه :

آنچه با مايعات در ظرفى كرده برهم زده بو كنند .

ليف :

آنچه از اصول و لحاء نباتات رويد و باريكتر از لحاء باشد .

لاذِع :

هر چه به كيفيت حارّه لطيفه ، نفوذ در اجزاء عضو نموده تفرق اتّصال در منافذ كثيره قريب به هم احداث كند و نفوذ هر جزء آن به انفراده محسوس نباشد ؛ مثل ضماد خردل با سركه .

[ حرف ميم ]

مالِح :

شور . آنچه در زبان نفوذ كند بدون گزندگى و جلا دهد . فعل او تفتيح ، تحليل ، تسخين ، جلا و غسل به اعتدال است .

مُرّ :

تلخ هر چه به سطح ظاهر زبان نفوذ كند و درشت سازد و با كراهت بوده و طبع را به هم زند . فعل او تسخين ، جلا و منع تعفن است .

ملطِّف :

آنچه به حرارتِ معتدله ، رقيق كردن خلط غليظْ در شأن او باشد ؛ مثل حاشا .

مُغلِّظ :

آنچه به خلاف او باشد .

مُحلِّل :

هر چه در شأن او باشد كه تفريق خلط ، به حرارت متنجره و اخراج اجزاء آن جزءاً بعد جزء از موضع اشتباك خلط كند مانند جند .
تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 56 | مؤسسه احياء طب طبيعى / محمد مؤمن بن محمد زمان الطبيب التنكابني ( حكيم مؤمن )