مغرّىّ :
آن كه بالفعل يابس باشد در او رطوبت لزجه باشد كه سبب حبس سيلان مواد گردد ؛ مثل آهك شسته .
معطش :
آنچه طبيعت را مشتاق ترويح سازد ؛ اعم از آن كه ترويح او به آب شود ؛ مثل معده و جگر ؛ يا به هوا ؛ مثل دل و ريه .
معطس :
هر چه به قوت نافذه ، تحريك مواد دماغى به جانب خيشوم كند و به سبب دفع آن ، عطسه حادث گردد .
مصلح :
آنچه اصلاح حال مأكول و مشروب نمايد ؛ اعم از آن كه رفع ضرر آن كند ؛ يا معاونت بر فعل او نمايد ؛ يا حفظ قوت يا كسر حدّت او كند ؛ يا بدرقه به جهت وصول او به اعضا گردد .
موسخ :
هر چه منع خشك شدن جراحت كند و رطوبت او را زياد سازد ؛ مثل موم روغن .
مدمل :
هر چه به سبب تجفيف و تكثيف رطوبت ، سطح جراحت را لزج و چسبنده كرده و دهن زخم رابه هم آورد ؛ مانند دمالاخوين .
ملحم :
آنچه به سبب تجفيف لطيف و تعديل مزاج ، خونى كه وارد موضع جراحت شود را منعقد ساخته و مستحيل به گوشت كند . و او را منبت اللحم نيز گويند .
مسيخ :
بىمزه . و با تفه مرادف است .
مايع :
آنچه ضد جامد باشد و سيلان كند و رقيق القوام باشد .
مزوات :
پراكنده .
مفرق :
به فتح اوّل و كسر ثالث ، تارك سر و در اثمار و گلها ، هر چه سر او هموار نبوده زوايد داشته باشد ، مفرق گويند .
معقف :
خميده و كج شده .
مضغ :
خائيدن چيزى .
ممضوغ :
هر چه را خائيده باشند .
مسبت :
آنچه خواب آورد و با منوّم مرادف است .
مسكر :
هر چه مستى آورد ؛ اعم از آن كه با تفريح باشد يا نباشد .
مضمضه :
هر مايعى كه در دهن حركت دهند .
مروخ :
ماليدن چيزى بر اعضاء .