تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣

شامخ :

كوه بلند .

شدق :

به فتح اوّل و [ سكون ] ثانى ، فراخى گوشهء دهان .

شدخ :

به فتح اوّل و سكون ثانى ، سر شكستن و فراخى سفيدى بر روى اسب . شدخ عضل ، به معنى از هم باز شدن است .

[ حرف صاد ]

صفيق :

پوست درشت .

صفق :

به فتح اوّل و [ سكون ] ثانى ، آب كه بر اديم يا مشك نو ريزند پس زرد گردد . و به معنى طرف و كنار و در نباتات ، آنچه چين دار و با زردى باشد و ميل به طرفى داشته و مستقيم نباشد ، مصفق نامند .

صخريه

[ صخره ] : زمين سنگستان .

صالح الكيموس :

آنچه از او خونى متولد گردد كه به همه جهت ، اعتدال داشته باشد و ساير اخلاط مخلوط به او به قدر طبيعى باشد و خلط بد از او به هم نرسد .

[ حرف ضاد ]

ضِماد :

آنچه از غليظ القوام كه مايع و نرم باشد بر عضو بمالند و ببندند ؛ اعم از آن كه موم و روغن داشته ؛ يا نداشته باشد .

[ حرف طاء ]

طلاء :

آنچه از رقيق القوام بر عضو مالند .

طَبيخ :

آنچه جوشانيده و آب او را استعمال نمايند .

طِيب :

به سكون ثانى ، خوشبو ، و به تشديد آن ، پاكيزه .

طَرى :

تازه .

طَحْن :

خورد كردن .

طاحونه :

كه آسيا باشد ، مسمى به اسم لازم اوست .

طافى :

آنچه بر روى آب ايستد .