شامخ :
كوه بلند .
شدق :
به فتح اوّل و [ سكون ] ثانى ، فراخى گوشهء دهان .
شدخ :
به فتح اوّل و سكون ثانى ، سر شكستن و فراخى سفيدى بر روى اسب . شدخ عضل ، به معنى از هم باز شدن است .
[ حرف صاد ]
صفيق :
پوست درشت .
صفق :
به فتح اوّل و [ سكون ] ثانى ، آب كه بر اديم يا مشك نو ريزند پس زرد گردد . و به معنى طرف و كنار و در نباتات ، آنچه چين دار و با زردى باشد و ميل به طرفى داشته و مستقيم نباشد ، مصفق نامند .
صخريه
[ صخره ] : زمين سنگستان .
صالح الكيموس :
آنچه از او خونى متولد گردد كه به همه جهت ، اعتدال داشته باشد و ساير اخلاط مخلوط به او به قدر طبيعى باشد و خلط بد از او به هم نرسد .
[ حرف ضاد ]
ضِماد :
آنچه از غليظ القوام كه مايع و نرم باشد بر عضو بمالند و ببندند ؛ اعم از آن كه موم و روغن داشته ؛ يا نداشته باشد .
[ حرف طاء ]
طلاء :
آنچه از رقيق القوام بر عضو مالند .
طَبيخ :
آنچه جوشانيده و آب او را استعمال نمايند .
طِيب :
به سكون ثانى ، خوشبو ، و به تشديد آن ، پاكيزه .
طَرى :
تازه .
طَحْن :
خورد كردن .
طاحونه :
كه آسيا باشد ، مسمى به اسم لازم اوست .
طافى :
آنچه بر روى آب ايستد .