حليب :
شيرهء تخمها . و غير آن ، شير تازه دوشيده است .
حشيش :
گياه خشك و شبيه به خشك شده . و گويند مخصوص نباتى است كه بر روى زمين پهن نبوده ، با ساق باشد و به حد ثمنش نرسد .
[ حرف خاء ]
خاثر :
آنچه اجزاء خلط را به هم آورد .
خفيف :
به معنى سبك و آنچه بر طبع ، احتمال او آسان بوده و سريع النزول باشد .
خمل :
به معنى پرز است و در ادويه هر چه شبيه به پرز بر سطح او ظاهر باشد ؛ مثل آنچه بر روى به مىباشد .
خاتم :
به معنى تمام كننده . و عبارت از او ، چيزى است كه به سبب تجفيف در سطح جراحت ، تفرقى نگذاشته و پوست بروياند .
خلع :
بيرون رفتن سر استخوان است از مكان خود .
خيلع :
سست .
خلعلع :
اسم ضبع است .
خرء :
سرگين طيور .
[ حرف دال ]
دسم :
هر چه زبان را نرم سازد و اجزاء او را منبسط نمايد بىاحداث حرارت ، كه به فارسى چرب نامند . و فعل او ترطيب ، تليين و ارخاء ، بىاحداث سخونت است .
دواء مطلق :
آن كه تأثير به كيفيت كند و جزء بدن نشود .
دواء غذائى :
آن كه تأثير كيفيت او ، زياده بر تأثير كميت [ او ] باشد .
دواء سمّىّ :
آن كه به كيفيت ، تأثير او موافق مزاج بوده ؛ اما بالخاصية كشنده باشد ؛ مثل افيون .
دابق :
آن كه به جهت لزوجتِ كثيفه ، به دست چسبد مثل دبق .
دهنى :
آنچه در جوهر او چربى موجود باشد و باعث سرعت اشتعال او گردد مثل مغزها و تخمها .