جبر :
كسر عضوِ شكسته را بستن .
جاذب :
به معنى كشنده است به طرف خود . و فعل او ، تحريك فضلات است به سبب حرارت از مكان آن به جانب خود ؛ مثل ثافسيا . و آنچه شديد الجذب باشد ، پيكان و خار را از عمق بدن مىكشد ؛ مثل گوشت حلزون .
جامد :
به معنى بسته شده است كه در شأن او سيلان باشد و بالفعل سايل نباشد ؛ مثل موم .
جمه :
به فتح اوّل و ثانى ، آب گرد آمده و جمع شده و جزء چيزى .
جفاف :
خشكى .
[ حرف حاء ]
حامض :
به معنى ترش است و فعل او تلطيف ، تفتيح ، تقطيع ، تنقيه مجارى ، تبريد ، تجفيف ، تسكين صفراء ، اطفاء تندى خون ، توليد رياح و ضرر [ مضر بر ] اعصاب است .
هر چه زبان را اندك بگزد و با قليل جلا و عذوبت و تقطيع باشد ، حامض نامند .
حلو :
هر چه زبان را منبسط سازد و اندك حرارت در او احداث كند و لذيذ باشد ، شيرين نامند . و فعل آن ، نضج ، تليين و جلا است و كثير الغذاء و محبوب قوّتها و معطش مىباشد .
حكاكت :
آنچه از سائيدن دو چيز جدا [ پيدا ] شود .
حرى :
به معنى گزنده است كه اجزاء او در زبان فرو رفته و بسيار بگزد و تفريق اجزاء او نمايد . فعل آن ، تحليل ، تنقيه ، تعفين ، احراق و تلطيف است به جهت شدت حرارت .
حادّ :
به معنى تند است و آن مركب از تلخى و حرافت است و فعل او ، مثل فعل اجزاء اوست .
حلّاق :
سترنده .
حمول :
اعم از فتيله و فرزجه است .
حبّ :
آنچه در ثمر ، بارز باشد و بىغلاف ؛ مثل گندم [ و جو و حمل بار نباتات اعم از ثمر و مشابه ثمر است ] .