تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة المؤمنين ( تحفه حكيم مؤمن ) ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩

جبر :

كسر عضوِ شكسته را بستن .

جاذب :

به معنى كشنده است به طرف خود . و فعل او ، تحريك فضلات است به سبب حرارت از مكان آن به جانب خود ؛ مثل ثافسيا . و آنچه شديد الجذب باشد ، پيكان و خار را از عمق بدن مىكشد ؛ مثل گوشت حلزون .

جامد :

به معنى بسته شده است كه در شأن او سيلان باشد و بالفعل سايل نباشد ؛ مثل موم .

جمه :

به فتح اوّل و ثانى ، آب گرد آمده و جمع شده و جزء چيزى .

جفاف :

خشكى .

[ حرف حاء ]

حامض :

به معنى ترش است و فعل او تلطيف ، تفتيح ، تقطيع ، تنقيه مجارى ، تبريد ، تجفيف ، تسكين صفراء ، اطفاء تندى خون ، توليد رياح و ضرر [ مضر بر ] اعصاب است . هر چه زبان را اندك بگزد و با قليل جلا و عذوبت و تقطيع باشد ، حامض نامند .

حلو :

هر چه زبان را منبسط سازد و اندك حرارت در او احداث كند و لذيذ باشد ، شيرين نامند . و فعل آن ، نضج ، تليين و جلا است و كثير الغذاء و محبوب قوّتها و معطش مىباشد .

حكاكت :

آنچه از سائيدن دو چيز جدا [ پيدا ] شود .

حرى :

به معنى گزنده است كه اجزاء او در زبان فرو رفته و بسيار بگزد و تفريق اجزاء او نمايد . فعل آن ، تحليل ، تنقيه ، تعفين ، احراق و تلطيف است به جهت شدت حرارت .

حادّ :

به معنى تند است و آن مركب از تلخى و حرافت است و فعل او ، مثل فعل اجزاء اوست .

حلّاق :

سترنده .

حمول :

اعم از فتيله و فرزجه است .

حبّ :

آنچه در ثمر ، بارز باشد و بىغلاف ؛ مثل گندم [ و جو و حمل بار نباتات اعم از ثمر و مشابه ثمر است ] .