مصدع محرور و سياه كنندهء جلد و مصلحش شير تازه و قدر شربتش چهار قيراط و بدلش نفط است .
[ 2649 ]
زقال :
اسم فارسى قرانيا است و آن ، ثمر درختى است به قدر زيتون و ياقوتى رنگ و بعد از خشكى ، سياه مىباشد و ترش و با اندك عفوصت و قبض .
سرد مايل به اعتدال و جهت اسهال و قرحهء امعاء و تقويت آن و تسكين عطش و التهاب معده و غليان خون و صفرا و منع صعود بخارات به دماغ ، نافع .
مضر سينه و مصلحش شكر است و ثمر خشك نارسيدهء آن كه سبز باشد جهت اورام و قروح مزمنه ، به غايت مؤثر و خاكستر برگ او جهت رفع آثار ، مفيد است .
مؤلف « ما لا يسع » ، قراقاط [ قراقارط ] را اشتباه به زقال نمود ، در انبرباريس زقال را بيان كرده و نائب مناب زرشك دانسته است و ظاهرا قراقاط به انبرباريس اشبه باشد .
[ 2650 ]
زقاط :
اسم بربرى حبّ الزلم است .
[ 2651 ]
زلابيه :
به فارسى حلواى زليبيا نامند . مولد خلط صالح و سريع الهضم و به غايت مسمِّن بدن نحيف و مقوّى گرده و جهت رطوبت شش و سرفه نافع .
مسدد و مصلحش سكنجبين و انار .
[ 2652 ]
زلايف الملوك :
نوعى از ابرون است كه حى العالم باشد و به فارسى زلف عروسان نامند .
[ 2653 ]
زلفج :
اسم عربى بهش است .
[ 2654 ]
زلو :
اسم فارسى علق است .
[ 2655 ]
زمارة الراعى :
اذان العنز است .
[ 2656 ]
زمور :
اسم فارسى زفت يابس است و دلك [ درُدلك ] و مغسول را زمور لاكى نامند و مستعمل زرگران است و در احتباس حيض ، عديل ندارد و قدر يك مثقال او با زردهء تخم نيم برشت از مجربّات است .
[ 2657 ]
زموم :
از اسامى زيبق است .
[ 2658 ]
زمج :
به فارسى چرغ و به تركى اوتلكو نامند و از جملهء سباع طيور است .
گوشت او بسيار گرم و جهت ضعف دل طبيعى و خفقان عارضى و زهرهء او جهت غشاوه و ظلمت بصر ، مجرب و سرگين او جهت كلف و دفع آثار ، مجرب است .