دواى مقوى كه بالخاصية اعم از آنكه بكيفيت نيز موثر باشد يا به تقويت اجزاى اصليهء بدن و حفظ جميع قوتها و منع حرارت و رطوبت غريزى از تحليل مفرط كند و مقاومت با كيفيات مغيرهء طبيعت از واردات خارجى و داخلى نمايد و شرح ادويهء مقويه و بعضى از طرق استعمال آنها در باب تركيب و سموم خواهد آمد ان شاء اللّه تعالى و بالجمله رعايت دواى مقوى بمداومت مرتب تدريجى و عدم استعمال ضد آن قبل العادة الثانية و استعمال در وقت مناسب و عدم استعمال و زمين تحليلات مفرط و اشباه اينها بايد كرد پنجم خواب و بيدارى كه لا بدست آسايش تن و دماغ و قوى و تدبير مهمات بدنى چون هضم و غيره و تعديل مزاج بتعطيل و تحليل و رعايت آنچنان مىبايد كه هرگاه خواب طبيعى غلبه كند بخسپد تا نيكو و يا راحت باشد و خواب ضرورى را دفع نكند تا كوفته و مانده نشود و خواب شب و بيدارى روز را عادت كند زيرا كه شب به جهت تاريكى و سكون خلق حواس آرميدهتر بود و خواب مستغرقتر آيد و ازينجهت راحت بيشتر دهد و نيز چونست خنكترست خنكى نفس با حرارتى كه در خواب باندرون ميل مىكند بهتر مقاومت نمايد و نيز بمناسبت اوضاع سماوى و جرى عادت طبيعى سكون حواس و اخلاط در طرف شب بيشتر باشد و در مواضع كه مدت ليل و نهار دراز گذرد انجا مختاراند و حاكم احتياج طبيعت و مدت خواب كمتر از بيدارى بايد زيرا كه در خواب حرارت بدرون بيشتر مائل گردد بشهادت طلب دثار و اين حالت جهت تكميل هضم به كار آيد و زياده بر ان سبب تحريك حرارت ناطبيعى و اخلاط گردد و نيز ابخره رطبه كه از اغذيه در حالت قوم بد دماغ متصاعد مىشود و دماغ را آسايش مىدهد و تن از ان راحت مىيابد چون زياده واقع شود بخارات اخلاطى كه بمعده حال الخلو منجذب شده بد دماغ صعود كند و مضرت رساند و مع ذلك افناى رطوبات فى فى الجمله و تحليل روح نيز واقع شود و از انجا واضح گردد كه بر خلو بدن و احتياج به غذا و آب خواب نشايد كردن و اصحاب رياضت را خواب بيشتر فائده دهد و بيكاران را بيدارى زيرا كه بخواب اعضاى و اعصابى كه ماندگى يافته آسايش يابد و تن را تعطيلى بود از زيادتى تحليل و تن بيكاران خورنده ممتلى بود جهت قلت تحليل و در بيدارى چون تحليل بيشتر بود طبع را باعتدال آورد و ازينجا واضح گردد كه از سهر مفرط تحليل روح و ضعف قوى بغايت حادث شود و مضرت آن عظيم بود و از پى طعام گرم و خشك غليظ چون كبابى را بزاد يا سرد و خشك و غليظ چون پنير شود
خلاصة التجارب ( طبع قديم ) — صفحة 59
مساهمون: بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
ص٥٩