تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التجارب ( طبع قديم ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
و عضلهاى سينه است و هرگاه حال يكى ازينها از مجراى طبيعى بگردد حال دم زدن نيز از مجراى طبيعى بگردد و هرگاه اين جمله بر وضع طبيعى باشند نفس نيز طبيعى باشد پس تغيرات دم زدن به غير اراده خبردهنده بود از تغيرات اسباب بواسطه مغيرات لازمه و غير لازمه چنانچه در نبض مذكور شد و بدين جهت اكثر احوال بدنى چنانچه از نبض شناخته مىشود از دم زدن نيز شناخته شود و چون ميان حركت آلات تنفس و حركت شريانى تتابع و توافق دائمى نيست پس ميان مقرات نبض و نفس ملازمه كليه نباشد بلكه آنچه باهم واقع شود اتفاقى بود چه معنا و آن بدم گفتن را بمقرات در آن اثنا در نبض بسيار پديد آيد و در نفس تغيرى نشود و نيز بسيار بود كه در بعضى سوء المزاجات نبض متغير بود و نفس طبيعى باشد و تغير حال دم زدن بتغير حال اسباب ثلثه چنان بود كه هرگاه يكى ازين جمله ضعيف باشد و اگرچه باقى برقرار طبيعى باشند و دم زدن صغر باشد زيرا كه با ضعف حاجت فاعل و آله هرچند قوى باشند تحريك باندازهء حاجت كنند و با ضعف قوت آله و حاجت هرچند قوى باشند تحريك باندازهء قوت ميسر گردد و با ضعف آله قوت و حاجت هرگاه حاجت بسيار بود و قوت قوى باشند تحريك باندازهء قابليت آله ميسر گردد وافر و آله مطاوع دم زدن عظم بود هرگاه حاجت بيشتر گردد هم با وفور باقى دم زدن سريع شود و چون احتياج سخت غلبه گردد متواتر شود و باشد كه ضعف قوت و قلت مطاوعت آله باشد حاجت در تواتر افزايد و صغير بوده باشد كه جدان حد نرسد و سريع و صغير بود و هرگاه حاجت اندك و قوت ضعيف باشد دم زدن بطى و صغير بوده باشد كه قوت غلبه كند و بطى و عظيم شود و باشد كه متفاوت بود بالجمله نفس در اكثر احوال شبيه بود به نبض و از حركات سينه و پوست شكم و منفذ بينى و درآمدن و برآمدن هوا مستنشق و بودن نفخه و عدم آن تمامى كيفيات نفس را بتوان شناختن و سبب دم زدنهاى مختلف و ناطبيعى و دلالت آنها جمله بتقريب مبين گردد ان شاء اللّه تعالى امّا دلالت حالات بول بر حالات بدن بدانكه بول كه آن را دليل و تفسره نامند چون فضله هضم كبدى و عروقىست و گذرا و بر گرده و مثانه است و در ان موضع نيز مكثى دارد پس بالذات خبردهنده بود از حال آن اعضا و مجازى و همچنين از حال اخلاطى كه در آن اعضا و مجارى با آن مختلط بوده‌اند و بواسطهء آنها از ذكر احوال بدنى از امزجه و كيفيت اعضا خبردهنده و اشهاد اولش اظهر بود و دليل طبيعى مركب بود از مائيه غالبه كه از كبد و عروق بكليه و مثانه منجذب گشته و از قليلى از آثار اخلاط و از ثفلى كه از عروق آب رجوع كرده و آن گاهى در ته آب نشيند و گاهى بر سر آب ايستد و گاهى در ميان آب قرار يابد و جمله آن را رسوب گويند جهت قابليت ترسب