تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التجارب ( طبع قديم ) — صفحة 17

مساهمون:

ص١٧
برو انسب باشد و منفعت وى از روى كليه توزيع روح و حرارت غريزى بود بر اعضا و منفعت انبساط و انقباض آن در نبض معلوم شود ان شاء اللّه تعالى و اصل جمله شرائين دو شريانست و آن هر دو از تجويف ايسر دل رسته‌اند و انجا كه از دل برآمده‌اند منشعب شده‌اند و در اعضا متفرق گشته امّا از ان دو اصل آنچه كوچك‌ترست و ازرق اجزاى دل برآمده يك نوع نرم مخلوق گشته و به دو غشاء پوشيده شده است و اين را شريان وريدى گويند بمناسبت يك طبقه بودن وى و اين شريان بشعب خود از دل بشش اندر رفته باشد جهت استنشاق دل نسيم را بوسيله آنها و غذا يافتن شش از دل بواسطه آنها و اما اصل بزرگتر كه ارسطو آن را در طى خواند آنجا كه از دل برآمده دو شعبه شده است و از هر شعبه شاخهائى بسيار برخواسته است رگهاى يك شاخ به نيمه بالائين بدن برآمده است و در ان اعضا متفرق گشته و رگهاى يك شاخ نيمهء دگر به نيمه زيرين بدن فرود آمده اندران اعضا متفرق شده است و دو شاخ ازين هر دو اندر اجزاى دل پراگنده شده است و اين جمله دو طبقه مخلوق شده تا روح حيوانى و حار غريزى كه قوام حيات بدانست در ظرفى مستحكم باشند و محفوظ مانند از تحليل محل و تفصيل ورود هر شريانى بهر عضوى از كتب تشريح بايد جستن و اما پوست بطبع قريب بمعتدل بود جهت تعادل گرمى عروق و خون با سردى عصب و شاهد اعتدال آن آنست كه از ادراك كيفيات معتدله متاثر مىگردد چنانچه بسيار بود كه خون معتدل در گرمى از عضوى بر پوست آيد و از آن گاه نمىگردد چندانكه لختى سردى هوا اندر ان اثر كند بنابرين‌ست كه حكم لمس را به تخصيص بسر انگشت سبابه معتمد دانسته‌اند و منفعت وى در حفظ و صيانت اعضاى ظاهرى و سطح ظاهرين و ادراك امور ملمس واضح‌ست بدانكه گرم‌ترين اين اعضا گوشت بود پس از ان اعضا پس از ان شريان پس از ان وريد پس از ان جلد كف و سردترين اعضا عظم بود پس از ان غضروف پس از ان و تركيبى از ان غشاء پس از ان عصب پس از ان شرحه پس از ان جلد و برترين اين اعضا سرحه بود پس از ان پيه پس از ان گوشت پس از ان عضله پس از ان جلد و خشك‌ترين اعضا عظم بود پس از ان غضروف پس از ان رباط پس از ان وتر پس از ان غشا پس از ان شريان پس از ان عروق پس از ان عصب حركت پس از ان عصب حس پس از ان جلد مطلقا و اللّه اعلم و احكم اما ارواح بدانكه روح نزد اطبا جسمى لطيف‌ست بخارى كه از لطافت اخلاط بتخصيص خون طبيعى متكون گردد چنانچه اعضا از كثافت آنها متكون مىشود و روح سه قسم بود اول طبيعى دخل آن جگر بود دوم حيوانى و محل آن دل بود و سوم نفسانى و محل آن دماغ بود و منشا و مولد روح مطلقا