تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التجارب ( طبع قديم ) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩
اين چهار قوت باستخدام كيفيات اربعه مفرده بدنيه تمام مىشود و خواه غريزى و اين قواى اربعه مخدومات كيفيات در هر جزئى از اجزاى بدن حاصل‌اند و استخدام هر كيفيتى از كيفيات هر عضوى در محل لايق برحسب اقتضاى طبيعت مىنمايد اما قوت حيوانيه كه محل آن روح حيوانيست قوتيست كه آماده مىگرداند اعضا را از براى قبول قواى نفسانى و طبيعى و حيات بدون اين قوت نمىباشد ليكن بىقواى ديگر مىباشد چنانچه در عضوى مفلوج بىقوت نفسانى و در سن وقوف بىقوت نمود و در وقت انقطاع حيض بيقوت مولده و در سوء المزاج صعب كه در عضوى افتد چنانچه قبول غذا نمىكند بىقوت غاذيه اما قوت نفسانيه كه محل آن روح نفسانيست بر دو قسم بود يكى قوت تحريك آلات بدنيه و آن را محركه گويند دوم قوت ادراك معقولات و محسوسات ظاهرى و آن را مدركه گويند و قوت مدركه را دو مرتبه است يكى باعث بودن بر تحريك در حين تخيل يا توهم مرغوبى با مهرويى بدين اعتبارش شوقيه و نزوغيه نامند و باز شوقيه را نسبت بمرغوب و مطلوب شيويه گويند و نسبت بمهروب و مكروب غضبيه خوانند ديگرى فاعل بودن تحريك آلات را چنانچه منتج گرداند عضلات را در جذب بمبداء و ارخا نمايد در خلاف آن چنانچه در بيان عضلات گفته شد و قوت مدركه را هم دو مرتبه بود يكى ادراك امور ظاهرى و آن بحسب مدركات خارجيه پنج قسم شود اول مدرك الوان و اضاء و اشكال و آن را قوت بصر گويند و موضع آن در بدن دو عصب مجوف بود كه از اين و ايسر مقدم دماغ رسته به طرف چشم آمده‌اند و بهم مختلط گشته‌اند در قرب عين و باز متفرق گشته و ايمن به چشم راست و ايسر به چشم چپ اندر آمده و ادراك باصره بر ان وجه است كه شبح مرئى واقع مىشود بر روحى كه ثقبه عنبيه از ان مملوست و آن روح آن را به محل تقاطع و اختلاط عصبين مذكورين مىرساند قوت مدركه آن را درمىيابد و وجوه ديگر در كتب بتفصيل مذكورست دوم مدرك اصوات و آن را قوت سمع گويند و موضع آن عصبىست كه بر نهايت سماخ كه آن را سوراخ گوش گويند گسترده شد و ادراك آن‌چنان بود كه هوا متكيف متموج از كوفتها بدين عصب رسد سوم مدرك روائح و آن را قوت شم و شامه گويند موضع آن دو عصب زائده است بر مقدم دماغ رسته است در نهايت منفذ بينى بجانب دماغ شبيه به دو سر پستان و ادراك آن‌چنان بود كه هوا متكيف از وى رائحه بدان زايدتين رسد چهارم مدرك طعوم و آن را قوت ذوق گويند و موضع آن عصبىست بر جرم لسان مفروش شده و ادراك آن چنان بود كه رطوبتى بعالى كه از لحم غددى زمان حاصل مىشود و با اجزاى ذى طعم مختلط گشته بدان عصب رسد و متكيف شده و ادراك آن‌چنان بود كه رطوبتى بىاخلاط رسد پنجم مدركه حر و برد و رطب و يابس و خشونت و ملامت و صلابت