استخوانهاى سر به دو پيوسته است و چهار پاره از مجموع استخوانهاى صدغينست از هر صدغى دو پاره و چهارده پاره از مجموع استخوانهاى فك بالائينست و دو پاره ازينها اصل بينىست و دو پاره از مجموع استخوانهاى فك زيرينست و سى و دو پاره از مجموع استخوانهاى دندانهاست كه بر هر دو فك نهاده است و هفت پاره از مجموع مهرهاى گردن و دوازده دگر مهرههاى پشت است و پنج دگر مهرهاى كمرگاه است و سه دگر مهرهاى سرين است كه نشست مردم بر آنست و آن را عصعص گويند و جمله سى مهره بود بيست و چهار پاره از مجموع استخوان پرهاى پهلوهاست و جمله آنها بمهرهاى پشت باز بسته است و هفت از ان از جانب راست و هفت از ان از جانب چپ باستخوانهاى سينه هم پيوسته بود و هفت پاره از مجموع استخوانهاى سينه است و دو پاره از مجموع استخوان چنبر گردنست و دو پاره از مجموع استخوان شانه راست و چپ است و دو پاره از مجموع استخوان سرهاى كتفست كه آن را قلة الكتف خوانند ديگر حيوانات را نباشد و شصت پاره از مجموع استخوانهاى دستهاست بر هر دستى سى پاره چنانچه باز و يك پاره ساعد دو پاره خردهء دست هشت پاره و استخوانهاى پشت دست كه آن را مشت گويند چهار پاره و استخوانهاى هر انگشتى سه پاره و ابهام بخرده متصل بود و چهار ديگر مشط و دو پاره از مجموع استخوانهاى تهىگاه است و شصت پاره از مجموع استخوان پايهاست بر هر پاى سى پاره چنانچه ران يك پاره و ساق دو پاره و آئينه زانو يك پاره شتالنگ يعنى كعب يك پاره پاشنه يك پاره استخوان كه بر كف پاست آن را زورقى گويند يك پاره استخوان مسدسى نردى كه بر جانب وحشى قدم نهاده است يك پاره خرده چهار پاره اگر نردى را داخل وى دارند و سه پاره باكعاره از وى دارند استخوانهاى پشت پاى كه آن را هم مشط گويند پنج پاره استخوانهاى انگشتان چهارده پاره هر انگشتى سوى ابهام دوباره و جمله اينها بمشط مربوط گشتهاند و تفصيل نهاد و هيات هر يكى از كتاب تشريح بايد طلبيد اما غضروف كه بعضى جايهاى آن را فرجنه گويند و آن نرمتر از استخوان و سختتر از باقى اعضا بود و بر سر استخوانها رويد و قوام گوش و بينى و حنجره و قصبه شش و پلك چشم بر آنست بطبع هم سرد و خشك بود و صنعت وى از روى كليه آنست كه واسطه باشد ميان استخوانها و اعضاى نرم چون عضله و غيره تا پيوند نرم با صلب بتدريج و نيكو آيد و نيز در اعضاى متحرك سر استخوانها را نرم دارد تا از صلابت آنها در حركت گوشت و پرده و پوست كه متلاقى انانند ندرند و آزرده نشوند و چون غضروفى كه بر سر شانهانست و عضاريف سراشف و همچنين مفاصل را حفظ كند تا در حركت بيكدگر سوده و كوفته نشوند و نيز اعتمادى باشد مر اوتاد عضلانى را كه نكته بر استخوان ندارند چون غضروف جفن مر عضلات آن را و نيز وقايه بود مر بعضى اعضا چون غضروف حنجرى
خلاصة التجارب ( طبع قديم ) — صفحة 12
مساهمون: بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
ص١٢