و آن عصارهاى باشد به غايت تلخ و مسهل صفرا بود
سكنبيج : صمغ گياهى است مسخن و ملطف و جالى
سلس البول : نوعى از بيمارى مثانه كه ضبط كميز نتواند در وى ، مرضى كه بول بىاراده خارج گردد
سندروس : سرو كوهى ، صمغ زردى كه از درختى مخصوص در آفريقا جارى شود و نيز به نوعى از معدنيات اطلاق گردد .
سواقى : ج ساقيه ، به معنى جوى خرد ، رگهاى خردتر از جداول .
سوس : درختى است كه بيخ آن شيرين . شاخ آن تلخ مىباشد ، به فارسى آن را درخت مهلك گويند .
سويسق : تلخان و آن را از هفت چيز كنند : گندم ، جو ، نبق ، سيب ، كدو ، حب الرمان ، سنجد
سويق : پست كه به هندى ستو گويند .
سهر : بيدار ماندن ، مرضى كه صاحبش را بيدارى و بىخوابى مفرط باشد
ش
شاهق : عميق
شب : نوعى از زاج باشد و آن را زاج بلور خوانند و گويند كه آن از كوه فروچكد و مانند يخ بفسرد و بهترين نوع وى آن است كه از جانب يمن آورند و گويند كه اين معنى ، عربى است ، زاج ، نوشادر
شبر : وجب
شبرم : در عربى شبرم ضبط شده است . گياهى است شيردار و آن بيشتر در صحرا و كنارههاى جوىها رويد و رنگ ساق آن به سرخى مايل است . گويند اگر گاو آن را بخورد بميرد و گوسفند را مضرت نرساند و آن را به شيرازى گاو نبطونك گويند . درختى است خاردار كه و با را دفع مىسازد
شبق : سخت آزمند شدن به آرميدن با زن
شتاء : زمستان
شتالنگ : استخوانى را گويند كه در ميان پا و ساق واقع است و آن را بجول نيز خوانند و به عربى كعب گويند
شخار : قليا باشد كه صابونپزان به كار برند
شخن : خراش ، خليدن و فرورفتن چيزى باشد ، خراشيدن ، خراشيدگى
شراسيف : ج شرسوف ، سرهاى استخوانهاى پهلو كه سوى شكم باشند و استخوانهاى نرم كه در پهلو باشند
شرحه : قطعهاى از گوشت مانند شريحه و شريح يا قطعهاى از گوشت فربه به درازا بريده
شظيه : پارهاى از هر چيز ، استخوان ساق ، استخوان باريك و خردى چسبيده به ذراع
شق : شكاف ، درز
شقرت : سرخى و زردى ، سرخى سپيدى آميخته
شقيقه : درد نيمسر و نيمروى ، سردردى كه يكپاره سر را فراگيرد ، صداعى باشد كه در يكى از دو شق رأس در درزى كه كشيده است در طول تا آخر سر واقع مىشود و عام و شامل همه نيست
شلوك : زلو
شوخگن : پليد و چركين
شهوق : بلندى ، آواز حبس گريه در گلو و سينه ، رد نفس
شيخوخيت : پيرى
شيرج : معرب شيره فارسى ، روغن كنجد
شيرغان : دهى است از بخش حومه شهرستان قوچان