باشد و صديد از وى همى پالايد .
ز
زئبر : پرزه جامه
زاك : زاگ ، زاج .
زباد : عرق و چركى است كه آن را از ميان پاى جانورى گيرند و آن جانور به گربه مانند باشد ليكن سر او از سر گربه كوچكتر و آن عرق به غايت خوشبوى باشد و از جمله عطريات مشهور است ، سبزيجات را كه نپخته مىخورند ، گياهى است ، گويند دارويى است خوشبوى
زبل : ج زبيل ، سرگين
زبير : گل سياه و بدبوى
زبيق : ريش بركنده شده
زرو : بر وزن و معنى زلو باشد چه در فارسى راى بىنقطه به لام تبديل مىيابد .
زلق الامعاء : بيمارى است معده يا رودهها را ، ملاست معده ، درنگ نكردن طعام در امعا و آن نقصان يا بطلان هضم معدى باشد .
زلق : لغزان .
زنجار : زنگار ، زنگ آهن
زنخ : چانه و ذقن
زهار : شرمگاه
زيبق : جيوه
زيت : زيتون
زيق : اول چيزى كه در صبح شخص مىخورد و مىآشامد ، ناشتا ، ناشتايى
س
ساذج : تعريب ساده ، برگى است دوايى مانند برگ كردگان و آن بر روى آب پيدا مىشود
ساروج : آهك خاكستر آميخته
سالخ : مار نر سياه
سباع : ددان و درندگان
سبط : فروهشته گرديدن موى ، استرسال موى و آن ضد جعد است .
سپرز : طحال
سجح : نرم و تابان و دراز به اعتدال و كم گوشت گرديدن رخسار
سحاب : ابر
سحج : خراشيدن و پوست بازكردن
سحق : سودن و ساييدن
سحنه : شكل و روى و صورت مردم
سخونت : گرم بودن ، گرم گرديدن
سره : ناف
سطبر : كلفت و غليظ ، هنگفت و كثيف
سفرجل : آبى و ميوه بهى ، ميوه بهى كه به و آبى نيز گويند .
سفل : فرودى و پستى
سفوفات : ج سفوف ، پودر نرم
سقز : دوشاب ، اسم عربى دوشاب خرماست و در قانون الادب و تحفه حكيم مومن به صاد آمده است .
سقلاب : ولايتى است از تركستان به منتهاى بلاد شمالى قريب روم ، مردم آنجا سرخرنگ باشند .
سقمونيا : به لغت يونانى دوايى است كه محموده گويند