دوال برآوردن : كنايه از كشتن و كندن پوست
دوال : چرم
دوالى : علتى و مرضى است ، مرضى كه در آن وريدهاى ساق و قدم فراخ گردد ، واريس ، به مرضى كه بيشتر پيكان و پيادهروان و كسانى كه بيشتر به پاى ايستند افتد
ذ
ذبول : پژمرده شدن ، كاهيدن ، لاغر شدن ، ضعيف ، شكستگى ، نزارى
ذراع : از آرنج تا انگشتان
ذرور : معرب از داروى فارسى ، سودههاى خشك ادويه كه براى قطع رطوبات بر ريش و خستگى پراكنند و يا در چشم پاشند
ذنب الفار : دم موش ، بارتنگ ، بارهنگ
ذوبان : معجمه ، قسمى از اقسام بحران است
ر
رادع : مانع ، چيزى كه ماده علت را بازگرداند
راوند : ريوند
ربوت : پشته و بلندى و كوهچه
ربيع : بهار
رجاء : حبل كاذب و آن از حبس شدن باد و زياد شدن آب در شكم زن حاصل شود ، رجاء در نزد پزشكان حالتى است كه زنان را عارض شود مانند آبستنى است از حيث عوارض از قبيل احتباس طمث و ديگرگون رنگ و بىاشتهايى و جمع شدن دهانه رحم و اين حالت را آبستنى دروغين نامند زيرا مبتلايان به اين حالت اميدوارند كه به راستى آبستن باشند
رخى : سستكننده
رداد : آنكه استخوان دررفته به جاى خود اندازد ، مجبر ، شكستهبند
رده : نيك سخت استوار خلقت ستيهنده و لجوج
ردى : بد و بىقدر ، قبيح و بد ، مقابل حبيه
رعاف : خون بينى ، خونى كه از دماغ به راه بينى برآيد ، خونى كه از بينى خارج گردد
رعده : لرزه ، جنبش ، رعشه
رغوه : كف هر چيز خواه شير باشد يا جز آن
رفاده : رگبند ، پارچهاى كه بدان جراحت يا رگ را بندند ، مرهم
رفق : استوار كردن كارى
رفق : برتافتگى آرنج ، آب سهل حوصول و نزديك
رفق : نرمى نمودن ، نيكوكردارى و نيكويى ، سود و نفع
ركو : قطعهاى از پارچه كهنه و لته
رمادى : خاكسترى ، خاكسترگون ، خاكستررنگ
رمص : خم چشم كه در گوشه چشم گرد آيد و خشك شود ، چرك سفيد و خشك شده كه در گوشه چشم گرد آيد ، جارى شدن چرك از چشم
رمض : سوزش چشم
روادع : به معنى پيراهن آغشته به زعفران و يا به بوى خوش نيز آمده است
روباص : عمل پالودن و خالص كردن فلز
رومالى : دستمال ، دستمالى كه دور سر بندند
رهاق : در شرف بلوغ واقع شدن ، به سن بلوغ رسيدن ، در آستانه بلوغ قرار گرفتن
ريش بلخى : قرحه كه از بثرهها باشد به هن پيوسته