غسالى : همچون آبى كه گوشت تازه در وى شسته باشند
غص : گزيدن ، به دندان گرفتن
غمام : ابر ، اسفنج ، زكام
غمامه : به معنى رسوب طافى ، رسوبى كه بالاى قاروره باشد ، مقابل رسوب راسب و متعلق
غمض چشم : چشم فروخوابانيدن ، ناديده گرفتن
غموض : ج غمض ، آسانگيرى و تساهل
غور : رنج و آزار سخت ، سهت گرم شدن روز
ف
فاتر : سست ، ناتوان ، نيمگرم
فالج : سست و فروهشته شدن نصف بدن مجازا ، سست و بيكار شدن عضوى از بدن
فتور : مستى و ضعف
فج : ميوه خام ، خربزه شامى كه هندوانه نامندش ، ناپخته
فزع : ترسيدن
فستقى : رنگى است سبز به زردى مايل مشابه به رنگ مغز پسته و اين معرب پستهاى است ، سبز روشن
فقاع ( كوزه فقاع ) : گياهى است كه هرگاه خشك گردد ، سخت و شبيه قرون شود
فلغمونى : آماس خونى
فلونيا : معجونى است كه از تخم شاهدانه و شيرابه خشخاش مىساختند و بهعنوان مسكر و مسكن به كار مىرفته است
فله : شير اول حيوان نوزاييده كه چون بر آتش نهند منجمد شود و مايه پنير گردد ، آغوز
ق
قاتق : ماست ، دوغ ، ترشى كه بر آشها كنند
قاروره : شيشه كوچك مدور كه به صورت مثانه سازند و در آن بول پر كنند
قانى : سخت سرخ ، سرخ سير
قتمه : بوى بد
قتمه : پليدى آلوده شدن ، خاكستر گون شدن
قثاء : خيار تره كه خيار دراز باشد ، اسم عربى خيارزه
قحف : واقع است در طاق و طرفين جمجمه و آن را دو سطح و چهار كنار و چهار زاويه است .
قرحه : ريش ، تفرق اتصالى مه ريم كند
قرع : انبان فراخ شكم كه در آن طعام مىنهند ، به فارسى كدو و به تركى قباق نامند
قشورى : منسوب به قشر ، پوست اشجار و اثمار و بذور
قصير : كوتاه
قضيب : شاخ درخت ، تازيانه ، تيغ بران
قلاع : قرحهاى است كه در دهان و بر زبان پديد آيد و رفتهرفته گسترش يابد . اين بيمارى در كودكان بسيار افتد .
قليميا : خلطى و دردى كه بعد از گداختن طلا و نقره در خلاص مىماند و سوخته فلزات ديگر را نيز گويند
قمز : لبن الخيل است كه به تركى كمتر نامند چون ترش شود متغير و بدطعم گردد و سكر آورد .
قندوز : قندز ، نام جانورى شبيه به روباه و بعضى گويند جانورى است شبيه به سگ و در تركستان بسيار زياد است و بعضى ديگر گويند سگ آبى است
قنفذ : خارپشت ، جوجه تيغى
قوبا : خشونت و درشتى كه در ظاهر پوست بدن به هم