تقشف : تيرگى و خشونت جلد ( پوست )
تقطير البول : بيرون آمدن بول اندكاندك بارها به اراده و آن حالتى بين عسر و استرسال
تلبس : پوشيدگى و پوشيدگى لباس
تمريخ : روغن با دارو ماليدن ، چرب كردن
تمطى : خميازه ، كشواكش ، يازيدن و خراميدن
تململ : بىآرام شدن در بستر ، بىآرامى كردن و برگرديدن از جانبى به جانبى از بمارى و اندوه
تنقيه : پاكى و صافى و پاك كردن
توزى : قبا و جامه تابستان بسيار نازك را گويند و آن از كتان بافتهاند ، جامه منسوب به شهر توز كه شهرى است از ملك فارس
توطن : جاى گرفتن ، وطن گرفتن ، اقامت در جايى كه گويى وطن است .
تيس : نر از آهو و بز
تيوعات : ج يتوع : هر تره كه وقت شير از وى برآيد .
ث
ثار : كينه
ثرب : ( معرب چربى و چربو ) چادر پيه و آن پيه رقيقى است كه معده و امعا را فراگرفته
ثفل : تفاله ، تهنشين آب و دواء و جز آن
ثقل : سنگينى ، گرانى
ثور : انگيخته شدن گرد و دود و مانند آن ، انگيخته شدن خشم و فتنه ، ظاهر شدن خون ، برآمدن آب و روان گرديدن آن
ج
جبلت : آفرينش ، خلقت
جبلهنگ : جبلهنج ، در اختيارات بديعى چنان آمده :
جبلاهنگ و جبلهنگ نيز گويند . به پارسى جبراهنگ گويند و آن تخم زردخار است و بيخ وى تربد زرد است و گويند تخم دند سياه است و فعل وى مانند فعل خربق بود .
جدرى : نوعى از آبله
جرى : به وقوع آمدن كار ، روى دادن كار ، به وقوع پيوستن قضا
جشاء : آروغ ، باد گلو ، بادى كه از سيرى و نفخ شكم از گلو برآيد ، آروغى كه از ترش شدن معده و تخمه شدن شخص برآيد
جعودت : پشك شدن موى ، پيچيدگى موى
جغرات : به لغت سمرقندى ماست را گويند و معرب آن سقرات است
جمود : جامد شدن ، يخ بستن
جوز ماثل : تاتوره
جيف : ج جيفه ، به معنى مردار بوگرفته
ح
حامض : ترش
حبل : آبستن شدن ، آبستنى
حجر اليهود : سنگ يهودا ، زيتون بنى اسرائيل ، سنگى است به شكل بلوط و مايل به سفيدى با خطوط متوازيه و در آب نرم شود و طعمى ندارد