تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التجارب ( طبع جديد ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
اندمال : به شدن و نيكو گرديدن ريش انذار : آگاه ساختن و ترسانيدن ، بيم كردن انسى : طرف درون عضو ، جانب چپ از هر چيز انطفا : فرونشستگى ، خاموش شدن آتش انفحه : چيزى است زردرنگ كه از شكم بره و بزغاله شيرخواره برآيد انگژد : مطلق صمغ‌ها را گويند عموما و صمغى باشد به غايت بدبوى و آن را به عربى حلتيت خوانند و آن را انگژد به سبب آن گويند كه صمغ درخت انگدان باشد و اصل آن انگدان ژد باشد چه ژد به لغت فرس به معنى صمغ است ، انغوزه انيق : خوب و عجيب و نيكو اوتار : ج وتر آورده : ج وريد اوعيه : ج وعاء : ظروف و آوندها اوفق : وافق‌تر ، مناسب‌تر ، شايسته‌تر اهوال : ج هول ، به معنى ترس ، بيمناك اير : آلت تناسل ايسر : آسان‌تر ، جانب چپ

ب

بادشنام : به معنى بادشفام است . بادشفام و بادژنام سرخى مفرط كه از غلبه خون بر رخ و ساير اندام‌ها ظاهر شود و سرخ باد نيز گويند . باسط : فراخ‌كننده ، گستراننده بثر : آبله ريزه برآوردن روى كسى بثره : آبله كوچك و دانه خرد كه بر عضو برآيد بج : شلتوك ، ارز ، برنج * بز * چوزه مرغ * نوعى پرنده دريايى به لغت اندلس نام قطلب است درختى كه ميوه آن سرخ‌رنگ است . بحارين : ج بحران بخولگاه : به نظر مىرسد محل اتصال ساق پا و كف پا باشد بدخ : گردن‌كشى كردن ، بزرگ‌مرتبه گرد ژدن بذل : دهش ، انعام و احسان براز : فضله ، مدفوع برص : بيمارى است كه بر پوست بدن پديد آيد و جاجا سپيد گردد سپيدتر از رنگ پوست برغست : تره بهارى باشد كه آن را بپزند و آدمى و چارپايان خورند بزرقطونا : اسفرزه بطايح : ج بطيحه ، زمين‌ها كه در آن آب جمع شده باشد و به فارسى مرداب گويند بطم : بنه ، نام درخت سقز ، ثمر درخت سقز بطوء : آهستگى ، كندى بطى : آهسته و سست و كند ، درنگ‌كننده و آهسته بطيخى : نسبتى است به بطيخ كه خربزه باشد بغرا : خوك نر ، گراز بكسمات : بقسمات ، نوعى از نان روغنى باشد كه روى آن را مربع مربع بريده بپزند و بيشتر مسافران به جهت توشه راه بردارند ، نان سوخارى بلادت : كندذهنى ، كودنى ، سستى خاطر بلاهت : بىعقلى ، نادانى بلل : به شدن ، دورى يافتن از بيمارى بنصر : انگشتى كه ميان وسطى و خنضر است ، انگشت ميانه انگشت كوچك و وسطى ، انگشت چهارم از جانب شصت