اندمال : به شدن و نيكو گرديدن ريش
انذار : آگاه ساختن و ترسانيدن ، بيم كردن
انسى : طرف درون عضو ، جانب چپ از هر چيز
انطفا : فرونشستگى ، خاموش شدن آتش
انفحه : چيزى است زردرنگ كه از شكم بره و بزغاله شيرخواره برآيد
انگژد : مطلق صمغها را گويند عموما و صمغى باشد به غايت بدبوى و آن را به عربى حلتيت خوانند و آن را انگژد به سبب آن گويند كه صمغ درخت انگدان باشد و اصل آن انگدان ژد باشد چه ژد به لغت فرس به معنى صمغ است ، انغوزه
انيق : خوب و عجيب و نيكو
اوتار : ج وتر
آورده : ج وريد
اوعيه : ج وعاء : ظروف و آوندها
اوفق : وافقتر ، مناسبتر ، شايستهتر
اهوال : ج هول ، به معنى ترس ، بيمناك
اير : آلت تناسل
ايسر : آسانتر ، جانب چپ
ب
بادشنام : به معنى بادشفام است . بادشفام و بادژنام سرخى مفرط كه از غلبه خون بر رخ و ساير اندامها ظاهر شود و سرخ باد نيز گويند .
باسط : فراخكننده ، گستراننده
بثر : آبله ريزه برآوردن روى كسى
بثره : آبله كوچك و دانه خرد كه بر عضو برآيد
بج : شلتوك ، ارز ، برنج * بز * چوزه مرغ * نوعى پرنده دريايى به لغت اندلس نام قطلب است درختى كه ميوه آن سرخرنگ است .
بحارين : ج بحران
بخولگاه : به نظر مىرسد محل اتصال ساق پا و كف پا باشد
بدخ : گردنكشى كردن ، بزرگمرتبه گرد ژدن
بذل : دهش ، انعام و احسان
براز : فضله ، مدفوع
برص : بيمارى است كه بر پوست بدن پديد آيد و جاجا سپيد گردد سپيدتر از رنگ پوست
برغست : تره بهارى باشد كه آن را بپزند و آدمى و چارپايان خورند
بزرقطونا : اسفرزه
بطايح : ج بطيحه ، زمينها كه در آن آب جمع شده باشد و به فارسى مرداب گويند
بطم : بنه ، نام درخت سقز ، ثمر درخت سقز
بطوء : آهستگى ، كندى
بطى : آهسته و سست و كند ، درنگكننده و آهسته
بطيخى : نسبتى است به بطيخ كه خربزه باشد
بغرا : خوك نر ، گراز
بكسمات : بقسمات ، نوعى از نان روغنى باشد كه روى آن را مربع مربع بريده بپزند و بيشتر مسافران به جهت توشه راه بردارند ، نان سوخارى
بلادت : كندذهنى ، كودنى ، سستى خاطر
بلاهت : بىعقلى ، نادانى
بلل : به شدن ، دورى يافتن از بيمارى
بنصر : انگشتى كه ميان وسطى و خنضر است ، انگشت ميانه انگشت كوچك و وسطى ، انگشت چهارم از جانب شصت