روشن بود .
انجمن و انبوه : هر دو يكى است ، و به تازى « جمع » گويند .
برزين : سوزان بود . آتشى « آذر برزين » گويند ، و افروخته را نيز گويند .
برزن : آن است كه به تازى « محلّه » گويند .
سردن ( ؟ ) « 1 » : ( سنردن آنچه بر سر پاى مالنده كنند سرده گويند ( ؟ )
سهيدن « 2 » ) : ستيزه كشيدن بود .
خراشيدن و شخودن « 3 » و خليدن : همه يكى است كه به ناخن روى را يا اندامى ديگر را ريش كند .
امّا شخودن : اندر موى [ به كار ] رود كه از هم باز كنند به جهت شستن .
طپيدن : چيزى بود كه بىآرام بود . چون ماهى از آب بيرون اندازند و خستن دل و آنچه بدان ماند طپيدن گويند .
غريدن و تريدن : هر دو يكى است ، و اين لفظ در صفت رعد رود يا در بانگ سباع و شير و مانند آن .
غريويدن : آواز آشوب گريستن . / 324 /
كاويدن : لفظى است به معنى چيزى جستن . به مثل كسى كه زمين كند و اندر آن خاك چيزى مىجويد كاويدن خوانند .
تنديدن : اندر گل و برگ درختان ، و دو پستان از دختر جوان چون از نو بيرون آيد گويند بتنديد .
دنديدن و لنديدن : آن است كه كسى را خشم گرفته باشد و با خود چيزى مىگويد ، آن را دنديدن و لنديدن خوانند .
غنودن : چشم گرم كردن است از خواب .
لغزيدن : آن بود كه پاى بر زمين خشك يا تر نهند و بخزند ، آن خزيدن را لغزيدن گويند .
چخيدن : كوشيدن بود . چنانك مچخ يعنى كه مكوش . « 4 »
هامش
( 1 ) . م : سپرده ، معناى اين لغت از « م » ساقط شده و دنباله از « ملك » است .
( 2 ) . برهان : ستيهيدن .
( 3 ) . اصل : خشودن .
( 4 ) . م : كوش .