فرهيخته : آن است كه رياضت داده خوانند
نبرده : مبارز را گويند .
پيغاره : سرزنش بود .
پتياره : كارهاى بىفايده كه مردم را از كارهاى سودمند باز دارد .
ترنجيده : سخت كرده ( بود ) . چنان كه رسنى بر چيزى سخت كن گويند بترنج .
فرسوده و سوده : چيزى بود كه به روزگار نقصان يافته بود .
انگشته « 1 » : برزگر بود و اين به زبان مروست .
درخشنده و تابان و فروزنده و تابنده و درخشان و فروزان و درخشيده : همه يك معنى دارد .
خيره و سرگشته و سراسيمه : يك معنى دارد ، و خيره عجيب بود . و چون كسى در چيزى روشن نگرد چشمش تاريكفام شود گويند چشمش خيره شد .
غنچه : گلى بود كه هنوز نشكفته بود . / 327 /
پويه : رفتنى بود نه تيز و نه نرم .
يوبه « 2 » آرزومند ديدار .
مويه : گريستن به نظم بود .
شميده : آن است كه از گريستن بسيار نفس بر وى تنگ شود و دم به بينى باز مىكشد ، آن دم زدن را شمه خوانند و غمناك را شميده .
ساده : چيزى بود بىنقش .
رخنه : شكستگى بود .
كرشمه و ناز و عشوه و شيوه « 3 » : همه يكى است .
خميده : چوبى بود كه كج رسته باشد ، و باليده و خميده پر خم داده
خيده و چفته و كوژ « 4 » و خوهل : همه يكى است .
فرزانه : آن است كه به تازى « حكيم » گويند .
خبه و خبك : آن بود كه خويشتن را گلو گيرد تا بر دار كند .
هامش
( 1 ) . لغت فرس : انگشبه ، برهان : انگشته ، انگشبه ، انگسبه .
( 2 ) . م : بويه .
( 3 ) . ملك : كشى .
( 4 ) . ملك : كرج .