م
ديهيم : ديهيم و گرزن تاج ( بود . )
رام : آراميده بود و فرمانبر ( بود . )
بزم : مجلس مى خوردن و شادى كردن بود .
رزم : كارزار بود .
غرم : غرم گوسفند ( و ) ميش كوهى بود .
سرانجام و فرجام و انجام : هر سه آخر كار بود .
بافدم « 1 » و هميشه و همواره : همه يكى است .
گرم و تف « 2 » و درد و تپش و اندوه و تالواسه و تاسه : همه يك معنى [ دارد . ]
خيم : خوى بود ، و هم جراحت .
دژخيم : آن است كه به تازى « جلاد » خوانند و مردم كشد .
خرام : آن بود كه كسى را خبر دهند به مهمانى . ( آن ) رفتن را خرام گويند .
دم : آن است كه به تازى « نفس » گويند .
سوتام : يعنى اندك مايه .
تهم : آن است كه به تازى « عظيم » گويند . / 322 /
بلخم : آن است كه به تازى « مقلاع » خوانند .
پشكم و ايوان : همه يكى است ، و به تازى « صفه » خوانند .
پدرام : آرميده و شادى بود .
گاودم « 3 » : بوق بود .
هامش
( 1 ) . م : بافدام ، پ 1568 : فدم ( بافدم در صحاح الفرس و برهان به معنى سرانجام است ) .
( 2 ) . م : كف .
( 3 ) . م : كلوم .