غ
آمرغ « 1 » : آن است كه مقدار گويند .
راغ و دشت : همه يكى است .
يوغ : آلتى بود كه برزگران آن را جغ گويند .
فغ « 2 » : بت بود .
فروغ : روشنايى بود كه چون درنگرند چشم خيره شود .
ف
ژرف : سه معنى دارد . يكى چاه و رودخانه چون بالا بسيار دارد گويند ژرف [ است ] . قعر چاه و جز آن بود . و كسى كه تيزبين بود گويند ژرفبين است . سوم كسى كه در سخنها نيك غامض بود گويند ژرفدان است .
شكاف و چاك و دريده : همه يكى بود ، و نيز شكاف آن است كه به تازى « غار » گويند .
نوف : آن آواز كه از كوه باز شنوند و آن را به تازى « صدا » خوانند ، و چون آشوبى و غلغلى آيد نوفيدن ، و اصلش همان اوّل است .
شنگرف : آن است كه نقّاشان به كار برند و رنگش سرخ است كه از زيبق كنند ، و هر سرخى كه درين كتاب است از آن است . « 3 »
ك ، گ
اورنگ : تخت بود . / 319 /
مجرگ « 4 » : بيگار بود كه بىمزد كار فرمايند .
كلك و خامه : همه قلم باشد .
هامش
( 1 ) . م : امرغ ، پ 1568 : امراغ .
( 2 ) . دانشگاه ، م : ژغتب .
( 3 ) . اين سطر در « پ 1568 » نيست .
( 4 ) . م : محرك .