كنارنگ : كسى كه بالاى خوب دارد .
نهنگ : آن است كه به تازى « تمساح » گويند ، و نيز اثرى باشد بر اندام سياه و هم آن را نهنگ « 1 » گويند .
اشك : آب چشم بود .
آژنگ : آن است كه عمدا روى خويش ترش كند چنان كه هيچ تازگى در وى نماند ، و آن نيز باشد كه نشانهاى بسيار بر روى كسى پديد آيد .
مغاك : آن است كه به تازى قعر و عمق خوانند .
رنگ : ورا « 2 » يك معنى لون « 3 » چيزهاست ، و معنى ديگر آن است كه رمهء گاو و گوسفند و گور و شتر را « رنگ » خوانند .
سوك : آن است كه به تازى « مصيبت » گويند .
آذرنگ و رنج : هر دو يكى است ، و به تازى « تعب » گويند .
نشك : نيش سباع « 4 » باشد .
ريذك : به تازى « غلام » خوانند .
سترگ و شوخ و تند و درشت : همه يكى معنى دارد .
شرنگ : نباتى تلخ است ، و همه تلخ را بدان مثل زنند .
نوك : تيزى سر ( چيزها بود چون ) سنان و پيكان و قلم جز آن .
خباك : گهواره بود . « 5 »
نيرنگ و ( بند و تنبل « 6 » ) و چاره و دستان : همه يكى است . / 320 /
كاواك : درختى بود كه ميان تهى بود . و همچنين دندان كه ميان تهى « 7 » بود كاواك خوانند .
شتاك « 8 » و بال « 9 » و شاخ : همه يكى است و اندر صفت درخت به كار برند .
خنك : آن است كه به تازى او را « طوبى » خوانند .
هامش
( 1 ) . در ص 207 و 247 كه اين كلمه استعمال شده آن را به نحوى ديگر تشخيص كردهام اما بنابرين عبارت مصرح است كه « نهنگ » درست است .
( 2 ) . پ 1568 : ندارد .
( 3 ) . پ 1568 : گون .
( 4 ) . م : صباع .
( 5 ) . خباك در صحاح و برهان به معنى مسجد و حصار گوسفند آمده .
( 6 ) . م : تليند .
( 7 ) . 1568 : مجوف .
( 8 ) . م : شاك ، پ 1568 : غاك .
( 9 ) . م : ناك .