كه آواز اندر وى افتد مضاعف گردد . و هوا كه مادّت آواز است تا در قصبه است دَوِى است چون بكنار قصبه آيد آواز گردد و حنجره راه آن مىگشايد و مىافزايد و مىكاهد .
و حركت زفان بمعونت دندانها ، حرفها پديد مىآورد و آواز ، سخن گردد باذن الله عز و جل .
اما قصبهء شش را لسان المزمار گويند از بهر آنكه قصبه همچون ناى است كه بتازى مزمار گويند ، ليكن هوا اندر مزمار از بالا فرود آيد و همان جا آواز گردد كه سر مزمار است و بميان مزمار فرود آيد ، و زمّار اندر آن تصرف كند بانگشتان كه بر ثقبهاء آن مىنهد و برمىدارد ، و اندر قصبهء شش مادَّت آواز فروسوى برآيد و بكنارهء بالا رسد آواز گردد و حنجره اندر آن تصرف كند ، بتگريج مىبندد و مىگشايد بدين سبب سر قصبه را لسان المزمار گويند و بدان ماند كه قصبهء مزمارى باژگونه است .
و حنجره سه غضروف است :
يكى را درقى گويند بين زفان پيوسته است بوقت طعام خوردن ، سر سوى مهرهء گردن آرد و مجرى طعام را بپوشاند .
دوم را طبيبان قديم الّذي لا إسم له گفتهاند ، برابر درقى رسته است ، هنگام گشادن پشت او سوى مهره باشد .
سيم را مكبّى گويند ميان آن و ميان الذي لا إسم له مفصلى است هر دو بوقت طعام خوردن سوى درقى آيند و آن را بپوشند و فرو گيرند تا طعام بمجرى آواز فرو نرود . و بوقت سخن گفتن غضروف مكبّى از پشت درقى دور شود و حنجره گشاده گردد و بدين سبب است كه هر گاه كه مردم اندر ميان طعام ناگاه سخن گويند ، چيزى اندر قصبه افتد ، سعالى پديد آيد و قوت دافعه آن را بسعال بازگرداند ، از بهر آنك شش را منفذى ديگر نيست كه چيزى به دو فرو مىافتد بدان منفذ بيرون شود ، پس بضرورت هم بدان منفذ كه فرو رفته باشد برآيد و برامدن آن بسعال باشد ، و سبب عُسرى علة سل اينست .
و از جمله اجزاء حنجره رطوبتى است چرب و لزج اندر ميان غضروفها ، آواز بدان رطوبت صافى شود و هر گاه كه كسى را تب محرقه آيد ، اين رطوبت بسوزد آواز نتواند داد . و همچنانك كسى اندر هواء گرم و خشك سفر كند ، يا سخن بسيار گويد ، آواز ضعيف شود و تا حلق تر نكند سخن دشوار تواند گفت و
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 85
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص٨٥