گوش عضوى است از غضروف و عصب و گوشت آفريده و بر سان بادبان كشتى برداشته تا هوا كه از آواز سخنگوى بجنبد و موج كند در وى افتد و اندر سوراخ گوش بگذرد و بر عصب حسّ آيد .
و سوراخ گوش پيچيده است بر سان لبلاب تا گذر هوا اندر آن پيچد كى اندر مسافت دراز باشد ، تا آوازهاء قوى بيكبار بر عصب سمع نكوبد .
و از اندرون گوش فضائى است ، عصب حسّ بر محيط آن فضا گسترده است و از اندرون فضا هواى است ايستاده ، هر گاه كه اين هواى بيرونين كه از آواز سخنگو بجنبد به گوش اندر آيد اين هواى اندرونين را بجنباند و اين هوا را در جنبيدن با عصبِ حس مصادمتى باشد بدان سبب شنوايى حاصل گردد .
باب پنجم از گفتار سيم از بخش اول اندر تشريح بينى و احوال آن
بينى آلة حس بوييدن است و آلة فضلهء دِماغ بيرون آوردن و آلة صافى كردن آواز .
و تأليف او از استخوان است و غضروف و عصب و عضلهء نيمهء بالا كه نزديك ابرو است از استخوان فروسوى غضروفست .
و حركت كنار بينى به دو عضله است يكى آنك با عضلهء رخسار آميخته است . و مجرى بينى از سوى بالا تا بدان استخوان كه آن را مصفاة گويند همىرسد و از استخوان برگذشته .
اندر هر دو غشاء دماغ برابر آن استخوان منفذى است بويَها بَدان منفذ بينى بدماغ مىرسد و حسّ بوئيدن بدان دو فزونى است كه آن را حلمتان گويند .
و ازين هر دو منفذ بينى دو منفذ بكام اندر گشاده است آواز بدين دو منفذ صافى شود و هر گاه كه آن منفذها گرفته شود ، آواز گرفته باشد ، چون آواز كسى كه او را زكام باشد .
و هم از بينى اندر هر گوشهء چشمى منفذى است كه بدين منفذ بوى سرمَه بينى باز آيد و از بينى بدان منفذ كه آواز صافى كند ، طعم سرمه بحاسّة ذوق رسد باذن الله تعالى .